پنجشنبه ۲۳ ژوئن ۲۰۱۱

خانه ای نو

اینجا را بدلیل پیلتر شدن بلاگر و عدم دسترسی به پیلتر شکن در محل کارم، مدت زیادی است که آپدیت نکرده ام. تا رفع پیلترینگ، اینجا خواهم نوشت:
 

باشد که روزی بیاید که دسترسی به همه اطلاعات و اخبار در این خاک برای همه آزاد باشد.

دوشنبه ۱۴ مارس ۲۰۱۱

90

سال 89 هم ديگه داره آخرين نفسهاشو ميكشه. مثل يك چشم بر هم زدن گذشت. سالي كه عليرغم اتفاقهاي خوبي كه در اون برام افتاد، بدترين سال زندگي من تا بحال بود. سالي كه يكي از عزيزترين كسامو در اون از دست دادم. سالي كه در اون پدر خوبم براي هميشه از بين ما رفت. هواي اين روزهاي تهران هم به جبران خشكيهاي چند ماه قبل حسابي پر از برف و بارون شده و حال و هواي ديگه‌اي به اين روزها داده. همه چيز داره خودشو براي عوض شدن آماده ميكنه. دوباره يه سال ديگه شروع ميشه و برگ ديگه‌اي از زندگي ما ورق ميخوره. خيلي دوس داشتم كه ميتونستم زود به زود اينجا رو آپ كنم اما اينقدر درگير كار شدم كه رمقي براي فكر كردن و نوشتن كمتر در من ميمونه. يه دليل ديگش هم اينه كه بعضي از مسائل به جريانات خصوصي زندگيم برميگرده ولي چون اينجا رو تموم فك و فاميلمون هم ميخونن، نميتونم در مورد اون مسائل متاسفأنه چيزي بنويسم. تا ميام يك كلمه درد دل كنم، فرداش خواهرجونم از اونور دنيا زنگ ميزنه به اين يكي خواهرجون ديگه‌ام و كلي در مورد من با هم اختلاط ميكنن. آخه عزيز دلم، شما رفتي اونجا درس بخوني يا وبلاگ بخوني؟ :) از همينجا عيد رو بهت تبريك ميگم. يادمه اول سال 89 براي خودم چندتا هدف اصلي رو گذاشتم. يكيش اين بود كه سعي كنم آدم خوش اخلاقتر و مهربونتري بشم. اما فكر كنم اصلاً متأسفانه موفق نبودم. كم كم دارم به سني ميرسم كه زياد حال و حوصله سر و كله زدن با بقيه رو ندارم و زود بد اخلاق ميشم. همينجا آرزوم ميكنم كه بتونم اين خصوصيت رو توي خودم عوض كنم و آدم صبورتري بشم. يكم هم از حجم خودخواهي‌هام كم كنم و به فكر بقيه باشم. نميدونم چرا نميتونم مثلاً مثل يحيي، پسر خالم، اونهمه به فكر بقيه باشم. متأسفانه هميشه بيشتر از بقيه به خودم اهميت ميدم در حاليكه ميدونم خيلي بده. اميدوارم در سال 90 بتونم دروازه‌هاي قلبم رو باز كنم و بذارم امواج خروشان عشق و محبت روح تازه‌اي در من بدمه. از همينجا براي همتون سال خوب و سرشار از خوشي آرزو ميكنم.

چهارشنبه ۹ فوریهٔ ۲۰۱۱

دانشگاهي كه براي هيأت علمي در اون اقدام كرده بودم جواب مثبت داد و اين ترم هم برام دو تا درس كلاس گذاشته. ديروز اولين جلسه كلاسها بود. حالا با اينهمه كاري كه تو محل كارم دارم دانشگاه هم بهش اضافه شد. ولي خيلي خوشحالم. درس دادن سر كلاس رو بيشتر از هر كار ديگه‌اي دوست دارم و حس خيلي خوبي بهم مي‌ده. منتها بديش اينه كه يكي از درسا رو براي بار اوله كه تدريس مي‌كنم و برا همين واسه مطالبش بايد زياد وقت بذارم. قرارداد دانشگاه هنوز طول ميكشه تا آماده بشه اما فكر كنم كه از سال ديگه بيشتر دانشگاه باشم و دو سه روز در هفته رو بيام اداره. با اين مديري كه من دارم و حسابي كه روي كار اينجا باز كرده، فكر كنم وقتي بهش بگم كه ميخوام كمتر بيام حسابي بخوره تو پرش. يكم هم بزارين حرفاي خاله زنكي بزنم. اين آقاي مدير كه زن و بچه داره و كلي هم در مورد اخلاق كاري هميشه واسه همه سخنراني ميكنه، چند وقتيه كه با يك خانمي كه همسرش رو طلاق داده و قبلاً اينجا كار مي‌كرده دوست شده. حالا نمي‌دونم رو چه حسابي ورداشته دوست دختر جونشو آورده اينجا سر كار. آخه يكي نيس بهش بگه جناب دكتر عقل كل! يه خورده با خودت فكر نمي‌كني اين قضيه چقد مي‌تونه واست گرون تموم بشه. همه هم خبر دارن كه اينا با همن. اون دختره رو بگو كه چقد پر روئه! راس راس اومده اينجا بعدش هر كاري هم كه دلش ميخواد مي‌كنه! بدون اينكه از منشيش اجازه بگيره صاف يهو ميره تو اتاقش! اگه بدونين منشيه چقد به خونش تشنه‌اس! كارايي رو هم كه بقيه بهش ميگن بيا كمك كن ميگه نه، من اينكارا رو نمي‌كنم! چقد پر رو! آخه شما دخترا چرا اينقد پر روئين بخدا؟ خلاصه اينروزا اينجا وضعيتيه كه بايد بياين و ببينين. پريروز هم‌اتاقي اين خانم كه خيلي سرش شلوغ بوده و مجبور بوده كلي تلفن به اينور و اونور بزنه و از اتاقش هم هي بره بيرون پيش بقيه و برگرده، باعث شده كه اعصاب خانم ناراحت بشه. اينم ورداشته زود به دوست جونش جناب مدير گفته. مدير ما هم مثل يك مرد بي عقل و كوچيك زود ورداشته  زنگ زده به منشيش كه به فلاني بگو زياد تو اتاقش شلوغ نكنه. بنظرم ايشون نويزش زياده و بي‌دليل بين اتاقها تردد ميكنه! مردك ديوانه! آخه اين چه كاريه كه تو مي‌كني؟! يعني واقعاً مردها اينطوري هستن؟ يعني منم همينطوريم؟ خلاصه هيچي ديگه. دختر همكارم هم بعدش اومد پيش من داشت از ناراحتي مي‌مرد طفلك. منم رفتم به سر كار عاليه گفتم امروز كار ايشون خيلي زياده و لطف كنين شلوغي اينجا رو تحمل كنين. خانمه چون از قبل منو ميشناسه ديگه هيچي نگفت و با اوقات تلخي موند اونجا. امروز اومديم سر كار ديديم اتاقشو عوض كرده رفته توي اتاق جلسات كه اكثراً خلوته يك ميز و كامپيوتر واسش گذاشته و اونجا نشسته. خلاصه اينكه عشق ميانسالي عنقريبه كه ممكنه اينجا طوفاني بپا كنه.

دوشنبه ۲۴ ژانویهٔ ۲۰۱۱

گوشي رو وردار تا صدات يه ذره آرومم كنه

من فكر مي‌كنم وقتي توي يك رابطه، يكي از طرفين مورد خيانت واقع مي‌شه، حالا به هر نحوي چه برقراري يك رابطه عاطفي موازي ديگه و چه برقراري روابط صرفاً فيزيكي با افراد ديگه، همونقدر كه فرد خيانتكار مقصره، اوني هم كه بهش خيانت شده تقصير داره. يعني مقصر نيست‌ها، اما اونهم در پيدايش اين خيانت و فراهم كردن بسترش نقش داشته. اول از همه اينو بگم كه دارم در مورد دو تا انسان نرمال حرف مي‌زنم كه خواسته‌ها و نيازهايي طبيعي دارن و انتظاراتي مافوق تواناييهاي يك انسان نرمال هم از طرف مقابلشون ندارن. تقصير طرف مورد خيانت واقع شده هم اينه كه حالا بهر طريقي كه ممكنه توي رابطه‌شون اتفاق افتاده باشه، نتونسته طرف مقابلش رو تمام و كمال جذب خودش كنه. بالاخره يه جايي از كارش يه جوري بوده كه طرف مقابل يك خلأ در رابطه‌شون احساس كرده و سعي كرده كه اون خلأ رو با برقراري رابطه با فرد ديگه‌اي پر كنه. اگه تمام خيانتهايي رو هم كه تا حالا در طول تاريخ اتفاق افتاده آناليز كنين مي‌بينين كه به همين ريشه مي‌رسه.  حالا ممكنه اين سوال پيش بياد كه مگه آدمها مي‌تونن هر خواسته‌اي از طرف مقابلشون داشته باشن؟ مسلماً نه. اما قبلش بايد از خودت بپرسي كه يا بالاخره تو اين آدم رو بعنوان كسي كه دوس داري باهاش در ارتباط باشي انتخاب كردي يا نه. اگر انتخاب كردي و اين انتخاب هم با آگاهي از خواسته‌هاي اون و شرايط خودت بوده، ديگه بعدش شايد خيلي منصفانه نباشه كه ازش انتظار داشته باشي از معيارهاي خودش چشم پوشي كنه. حالا واسه اينكه ذهناي منحرفتون رو از اون جاهاي تنگ و باريكي كه رفته بيارم تو مسير اصلي بحث يك مثال مي‌زنم: فرض كنين كه من پسري هستم با تحصيلات، شغل و درآمد مناسب، شخصيتي محترم ولي قد و قيافه‌اي معمولي. از قضا با دختر خانمي وارد فاز مي‌شم كه علاوه بر مهم بودن اون پارامترهاي اوليه من براش، بدليل قد و قواره و ظاهر خودش، خوشگل و مانكن بودن طرف مقابل هم براش خيلي مهمه. دوس داره كه دوستش علاوه بر تحصيلات و شغل خوب، يه پسر يك و نودِ شيكم سيكس پك و قيافه تو مايه‌هاي كِوين كَستنِر باشه. خب اين دختر خانم اگر بخاطر معيارهاي اوليه بخواد با پسري كه فقط اونا رو داره يه رابطه رو شروع كنه، شما شك نداشته باشين كه ته ذهنش حداقل تا يك مدت زماني پتانسيل اينكه بخواد با يكي ديگه هم شانسش رو امتحان كنه و گزينه‌هاي ديگه رو محك بزنه داره. ممكنه در ظاهر هم خيلي با شما (اگه اون پسره هستين) اوكي باشه و چيز خاصي هم نگه، اما اگه بتونين يه حركت خفي بزنين و به پسورد ايميلش يا اكانت فيس بوكش يا مسيجهاي موبايلش دسترسي پيدا كنين، اونوقته كه ميفهمين تا حالا دنيا دست كي بوده و من چي ميگم :) حالا دو حالت داره: يا شما از اين دختر خانم خوشتون اومده طوري كه نمي‌تونين به راحتي بيخيالش بشين يا نه، بودن و نبودن اون براتون علي‌السويه‌س. اگه خوشتون نيومده كه هيچي. مي‌تونين بهش يا مثل يك جنتلمن بگين كه اين قضيه رو مي‌دونين كه براي اون ايده‌آل نيستين و رابطه رو تموم كنين و يا هم نگيد و يه بهونه ديگه‌اي بيارين و خلاصه كات كنين. حتي ممكنه هم كه بي‌ظرفيت بازي دربيارين و بگيد كه ايميلهاش يا مسيجهاش رو خونديد و مي‌دونيد كه با كساي ديگه‌اي هم يه جورايي هستش يا بدش نمياد آدماي ديگه رو هم يه تستي بزنه و اين قضيه رو كاملاً به روش بياريد و يه دعواي دُرُس حسابي هم راه بندازين. اما اگه خوشتون اومده ... آخ آخ آخ. بميرم برات مادر كه تو چي مي‌كشي. از يه طرف باهاش اوكي هستيد. اونم با شما اوكيِ. وقتايي كه با هم حرف مي‌زنين و مي‌رين بيرون بهتون خوش مي‌گذره و كلي حال مي‌كنين. خلاصه كانتِنت هستين و حس خوبي به لايف دارين. از يه طرف هم ته دلتون مي‌دونين كه اون هنوز شما رو بعنوان يه فرد ايده‌آل خودش انتخاب نكرده. هنوز توي ذهن و قلبش دنبال ايده‌آل خودش مي‌گرده. اونوقت من اگه جاي شما بودم مي‌دونين چيكار مي‌كردم؟ مي‌ذاشتم راحت باشه. مي‌ذاشتم زمان بياد و بره و ارزش خودش رو نشون بده. به روش نمي‌آوردم. مي‌دونين چيه؟ زمان خيلي با ارزشه. همه چيز رو روشن مي‌كنه. آخه چرا بخوام عجله كنم؟ از دو حالت كه خارج نيس: يا شما خودتونو قبول دارين يا ندارين. اگه دارين پس بزارين رابطه‌تون بره جلو. لِت ايت گُو. يا اينقد خوبيها و خصوصيات شما براش برجسته مي‌شه كه شما مي‌شين همون آدمي كه مي‌خواد. ديگه بقيه چيزا براش بي‌ارزش مي‌شن. شما رو با تمام اونچيزي كه هستيد سِلِكت مي‌كنه و كمبودي نمي‌بينه. شما هم كه دوسش دارين. ديگه چي مي‌خواين از اين بهتر؟ يا نه ديگه. فوقش نمي‌تونه بالاخره با اين قضيه كنار بياد و خلاصه نمي‌تونه شما رو بعنوان دوست فابش بپذيره. اونوقت ديگه تمومش مي‌كنين. تا زماني كه احساس مي‌كنين بودنتون با هم به شما و اون لطمه‌اي نمي‌زنه، بمونين. چرا مي‌خواين بياين بيرون؟ يا چرا مي‌خواين به زور خودتونو بهش تحميل كنين؟ بزاريد عشقتون يك عشق آزاد باشه. فيري لاو. سعي كنين براي يكبار هم كه شده لذت يك عشق بي مرزِ آزاد رو تجربه كنين. مي‌دونين چيه؟ حداقل حُسنش اينه كه يه شكل ديگه‌اي از زندگي رو هم تجربه مي‌كنين. به حسهايي كه در خودتون مي‌شناسين يكي ديگه هم اضافه مي‌شه. به سوي همين چراغي كه بالاي سرم روشنه، حسهاي آدمها هيچ حد و مرز و محدوديتي نداره. اگه ما خيليهاشون رو توي خودمون پيدا نمي‌كنيم فقط بخاطر اينه كه خودمون نمي‌خوايم.

سه‌شنبه ۱۸ ژانویهٔ ۲۰۱۱

حسهاي يهويي

امروز يكي از همكارام كه دو سه سالي از من كوچيكتره شيريني بچه دار شدنش رو آوُرد سر كار. خيلي هم خوشحال بود. با خودم كه فكر كردم ديدم كه من چقدر هنوز از حس پدر شدن دورم. هنوز مادر بچه‌هامو انتخاب نكردم! اول بايد مادرشون رو انتخاب كنم. بعدش با هم آشنا بشيم. بعدش از هم خوشمون بياد. بعدش همديگه رو دوست داشته باشيم. بعدش عاشق همديگه بشيم. تا اينجاش  خودش ميشه دو سه سال ديگه! بعدش بخوايم با هم ازدواج كنيم. بعدش با هم ازدواج كنيم. اين ميشه چار پنج سال ديگه. بعدش كلي دو نفره صفا كنيم و مسافرت بريم و زندگي كنيم. بعدش اگر هر دو تامون خواستيم، اونوقت بچه دار بشيم. فكر كنم ميشه حداقل هف هش ده سال ديگه! اي واي! مادرجون! يعني من تا ده سال ديگه حس امروز همكارم رو نميتونم تجربه كنم. چقدر بد! تازه بچه اولمون بايستي دختر باشه. اگه پسر شد خانمم بايد بچه رو بندازه تا يه دختر به دنيا بياره. واسه همين ممكنه ده سال هم بيشتر طول بكشه. ولي من اينطوري دوس ندارم. دوس داشتم الان بابا بودم. دوس داشتم الان كه خسته و كوفته از سر كار برمي‌گشتم خونه، بچه‌م ميدوييد درو باز مي‌كرد و مي‌گفت شلام بابايي، شلام بابايي. آخ كه من قربونش برم. به قول پدر خدا بيامرزم خدا آخر و عاقبت منو با اينهمه بي عرضه‌گي به خير كنه.

پنجشنبه ۶ ژانویهٔ ۲۰۱۱

آرزوش به دلم موند

ديشب خواب ديدم كه دارم نصف شبي توي هواي سرد توي يك كوچه تاريك قدم مي‌زنم و گريه مي‌كنم و آواز مي‌خونم. بعدش يك دختر خانم خوشگل از كنارم رد شد و بهم گفت كه خوش بحال اون دختري كه يه عاشق اينجوري داره. منم برگشتم و رفتم دنبالش و بهش گفتم منظورت چي بود؟ گفت كه تو اين دوره زمونه ديگه هيچ كي عاشق نميشه و عشق مرده و تو جزو آخرين بازماندگان نسل عشاق هستي. منم نه گذاشتم و نه ورداشتم و زود بهش گفتم ميتونم شمارتونو داشته باشم؟ اونم نه گذاشت و نه ورداشت و زود گفت كه بله خواهش ميكنم و از تو جيبش شمارشو بهم داد كه به يك آويز كليد خوشگل وصل بود. ديگه بعدشو يادم نيس كه چي شد. اي خاك بر سر من كه حتي وقتي تو خوابم عاشق ميشم نميتونم به عشقم وفادار بمونم. آرزوي اينكه يه بار مثل بچه آدم يه خواب ببينم كه تعبير درست و حسابي داشته باشه و يه نكته‌اي توش نهفته باشه كه بدرد دنيا و آخرتم بخوره به دلم مونده لامصب.

یکشنبه ۲ ژانویهٔ ۲۰۱۱

بعضي از آدمها بيش از حد خوبن. توي هر موقعيتي كه قرار ميگيرن به فكر دوستان، اطرافيان و ديگران هستن و فكر ميكنن چيكار كنن كه براي ديگران بهترين كار باشه. مسافرت كه ميرن، بجاي اينكه به فكر لذت بردن از سفر و محيط باشن، به اين فكر ميكنن كه چقد جاي بقيه خاليه و اگه فلاني الان اينجا بود اينكارو ميكرد و اينجوري ميشد. به نظر من آدم نبايد بيش از حد خوب و مثبت باشه. بقول معروف خيلي بچه مثبت بودن خودش يه جورايي منفيه. آدم بايد در وهله اول بفكر خودش باشه و بتونه از زندگي لذت ببره. تا حدودي خودخواه بودن خوبه. البته همين تا حدوديش خيلي مهمه. اينكه بتوني مرز نديدين بقيه و ديدنشون در كنار اينكه خودت رو هم ببيني تشخيص بدي و ازش عبور نكني.

شنبه ۱ ژانویهٔ ۲۰۱۱

میان آنچه باید باشد و نیست عجب فرسوده دیواریست دنیا

عصر پنج شنبه است. ماشینم را دو سه ماهی می‌شود که نشُسته‌ام. دیگر به سختی می‌شود از شیشه‌های بغل بیرون را دید. چهار پنج سالی می‌شود که ماشین را برای شستن می‌برم بالای یوسف آباد. همانجا که همیشه چند تا کارگر با لنگهای دستشان علامت شستن ماشین را برای راننده‌ها نشان می‌دهند. در بینشان مردی میانسال است با ریش و موی جو گندمی. نامش عیوض است. از همان اول مشتری ثابتش هستم. هر وقت که پیشش می‌روم می‌گویم: "عیوض یک حال مشتی به ماشین بده". او هم به پاس مشتری ثابت بودنش، هیچ وقت کم نمی‌گذارد. عیوض را پیدا می‌کنم. مرا به محل وسایلش راهنمایی می‌کند که یک پیت روغن برای ریختن آب است و ابر و مایع ظرفشویی. این جوی کنار خیابان که همیشه آب تمیز در آن جاریست وسیله امرار معاش چند نفر مانند عیوض است. آنها در سرما و گرما کنار خیابان می‌ایستند و بسته به اینکه روزیشان چقدر باشد، روزی بیست سی تومان تا پنجاه تومان کاسبی می‌کنند. ماشین را توی یکی از کوچه‌ها پارک می‌کنم. پیاده می‌شوم. با عیوض خوش و بشی می‌کنم و کنار پیاده‌رو، روی اولین پله ساختمان پشت سرم می‌نشینم. هوا سرد است. سرمای غروب یک روز زمستانی آفتابی. سرمای سنگ مرمر پله‌ای که رویش می‌نشینم تنم را مور مور می‌کند. از عیوض خوشم می‌آید. بنظرم آدم دنیا دیده‌ای است. دنیا دیده نه به این معنی که رفته دنیا را گشته و دیده. بلکه شاید هیچ جا هم نرفته. اما سرد و گرم چشیده است. عیوض کارش را شروع می‌کند. همیشه اول فرشهای لاستیکی کف ماشین را درمی‌آورد و می‌شوید. هنوز سلامم را بدرستی جواب نداده از من می‌پرسد: "بهشت زهرا بودی؟". لحظه‌ای می‌مانم. در چشم بهم زدنی، به یاد می‌آورم آنچه که در این مدت گذشته است. مثل یک خواب. خوابی که نمی‌توانی باورش کنی. با خود می‌اندیشم شاید خیلی زود تلخی آنچه که رخ داده است را از یاد برده‌ام. شاید خیلی زود پذیرفته‌ام آنچه را که اتفاق افتاده است. می‌گویم: "اوهوم. از کجا فهمیدی؟". پاسخ می‌دهد: "خاک روی ماشینت مال بهشت زهراس. چرا؟ مگه چی شده؟". خاکِ مرگ با دیگر خاکها فرق می‌کند. می‌گویم: "خاک قبر بابامه. بابام مُرد". لَختی دست از کار بر می‌دارد. رویش را بطرفم بر می‌گرداند و با ناراحتی می‌گوید: "واقعاً؟ خدا بیامرزدش. چند سالش بود؟" می‌گویم: "57 سال". آنچه که اتفاق افتاده را می‌پرسد و من هم مختصر برایش شرح می‌دهم و پس از آن خودش را با کارش مشغول می‌کند. من هم در خود فرو می‌روم. سعی می‌کنم بیاد بیاورم دفعه قبل که پیش عیوض آمدم کِی بود؟ شاید مهر یا شهریور. آن زمان به چه می‌اندیشیدم و به زندگی چگونه می‌نگریستم؟ دغدغه‌هایم چه بود؟ شاد بودم یا غمگین؟ چه کارهایی را فکر می‌کردم که حتماً باید انجام دهم؟ چیز خاصی به ذهنم نمی‌رسد. اما می‌یابم که چقدر فرصت برای زندگی کردن می‌تواند محدود و اندک باشد. در فاصله این دو سه ماه، دیگر پدرم پیشم نیست. برای همیشه او را از دست داده‌ام. کاش به او می‌گفتم که چقدر دوستش دارم. کاش می‌گفتم که چقدر بودنش مایه دلگرمی من است. اما اکنون دیگر خیلی دیر شده است. عیوض کارش را تمام می‌کند. ماشین را برق انداخته. پولش را حساب می‌کنم. دم آخر می‌گوید: "ایشالا دیگه غم نبینی". تشکر می‌کنم و به سمت خانه براه می‌افتم. با خود می‌اندیشم کاش می‌شد غم را از زندگی گرفت. رنگ آسمان قرمز است. دلم تنگ است. از این تکرار بیهوده‌ی زندگی بیزارم. 

دوشنبه ۲۰ دسامبر ۲۰۱۰

جمعه‌ها كه به اتفاق مامان و خواهرهايم سر آرامگاه پدر مي‌رويم، درست دو رديف بالاتر، مادربزرگي در خاك خوابيده كه خانواده او هم هر جمعه سر مزارش مي‌آيند. دختر زيبايي در اين خانواده هست كه نمي‌دانم چرا احساس مي‌كنم خيلي دختر خوب و با محبتي است. انگاري مهرش بر دلم نشسته است. مادرش با مادرم هر هفته خوش و بشي مي‌كند و بعضي وقتها هم شده كه خودش هم آمده و با مامانجونم سلام و عليكي كرده است. اين هفته كه جايتان خالي يك قابلمه آش شعله قلمكار خوشمزه هم پخته بوديم و سر خاك نذر كرديم آنها هم بودند. برايشان آش بردم و اول يك كاسه به مادرش دادم. براي او كه بردم تشكر كرد و فكر كنم از حجب و حيا آش را قبول نكرد. البته به تيريپش اصلاً نمي‌خورد كه اهل حجب و حيا باشد، اما نمي‌دانم چرا اينگونه احساس كردم. به گمانم او هم از من خوشش آمده است (-: بعد خاله‌اش آمد سر قابلمه و گفت كه خواهرش (مادر عروس خانم) گفته كه آشش خيلي خوشمزه شده و او هم هوس كرده كه بخورد. براي همين دو كاسه ديگر گرفت و رفت. فكر كنم به دختر خانم خوب و مهربان هم داد كه بخورد. دم آخري، سر خاك از پدرم خواستم كه آن بالا مالاها اگر توانست با مادربزرگ خانم يك قراري بگذارد و اگر توانستند قضيه را هندل كنند تا ان شاءاله اوكي بشود. ان شاءاله.
ديروز يك سفر يك روزه دوباره رفتم گرگان. چقدر اين گرگان شهر خوبي است. بفاصله ده دقيقه به جنگل مي‌رسي. در هتل جهانگردي اسكان كرديم كه انتهاي جاده ناهارخوران است. شب هم رفتيم و يك كاسه باقالي داغ با همكارم زديم. عجب هواي محشري بود. چه لذتي دارد صبح كه از خواب پا مي‌شوي منظره جنگل را ببيني و هواي صاف و خنك را تنفس كني. به اين فكر كردم كه دوست دارم زماني كه پير شدم بيايم گرگان زندگي كنم. شهري آرام با مردمي خوب.

شنبه ۱۱ دسامبر ۲۰۱۰

چهل روز گذشت. مثل يك چشم بر هم زدن. مثل خوابي كه هيچ وقت باورش نمي‌كني. تركمان كردي. پيكرت را از بيمارستان گرفتيم و به پزشكي قانوني داديم. از پزشكي قانوني گرفتيم و به بهشت زهرا داديم. خاكت كرديم و برايت مراسم گرفتيم. سوم و هفتم. برايت در مشهد و تربت حيدريه هم مراسم گرفتيم. شهري كه در آن زاده شده بودي و خيلي دوستش داشتي. من هم تربت را خيلي دوست دارم. با آن مردم با صفا و خاكي‌اش. چقدر با محبت در مراسمت شركت كردند. شايد رسم وفا اين بود كه در همان تربت خاكت مي‌كرديم. كنار آرامگاه پدر و مادرت. اما به خودمان كه فكر كرديم، ديديم نمي‌توانيم هر وقت كه دلمان برايت تنگ شد، بياييم پيشت. ختم قرآن گرفتيم. مهمانداري كرديم و عزاداري. ديروز هم كه مراسم چهلمين روز رفتنت بود. تمام مجالسي كه برايت بر پا شد را دوست داشتم. همه‌شان آبرومندانه بودند. آنچه كه از عهده‌مان برمي‌آمد را انجام داديم تا در خور تو باشد. ما راضي بوديم. تو هم راضي باش. 
چهل روز گذشت. مثل يك چشم بر هم زدن. اينك ما مانده‌ايم بدون تو. اينك ما هستيم و تو نيستي و ديگر نيز پيشمان نخواهي آمد. بايد پذيرفت. بايد پذيرفت آنچه را كه نمي‌توان تغيير داد. اينگونه رقم خورده بود كه اينگونه بي موعد بروي. بايد با آن كنار آمد. بايد با آن ساخت. بايد بتوانيم كه اين غم را در خود حل كنيم و به زندگي خود ادامه دهيم. روزگار به سپري شدن خود ادامه مي‌دهد و نمي‌توان آنرا نگه داشت. نمي‌توان مسيرش را عوض كرد. از امروز به بعد شكل زندگي ما عوض شده است. يك تغيير بزرگ براي ما رخ داده كه بايد آنرا بپذيريم. انسانهايي كه نمي‌‌توانند شرايط خود را با آنچه كه اتفاق مي‌افتد وفق دهند، به آنچه كه مي‌خواهند نمي‌رسند. بايد خودمان را با نبودنت وفق دهيم. هر چند خيلي سخت است، اما مگر غير از اين راه ديگري هم داريم؟ بايد بپذيريم اين حقيقت تلخ را كه "تو ديگر نيستي".