چهل روز گذشت. مثل يك چشم بر هم زدن. مثل خوابي كه هيچ وقت باورش نميكني. تركمان كردي. پيكرت را از بيمارستان گرفتيم و به پزشكي قانوني داديم. از پزشكي قانوني گرفتيم و به بهشت زهرا داديم. خاكت كرديم و برايت مراسم گرفتيم. سوم و هفتم. برايت در مشهد و تربت حيدريه هم مراسم گرفتيم. شهري كه در آن زاده شده بودي و خيلي دوستش داشتي. من هم تربت را خيلي دوست دارم. با آن مردم با صفا و خاكياش. چقدر با محبت در مراسمت شركت كردند. شايد رسم وفا اين بود كه در همان تربت خاكت ميكرديم. كنار آرامگاه پدر و مادرت. اما به خودمان كه فكر كرديم، ديديم نميتوانيم هر وقت كه دلمان برايت تنگ شد، بياييم پيشت. ختم قرآن گرفتيم. مهمانداري كرديم و عزاداري. ديروز هم كه مراسم چهلمين روز رفتنت بود. تمام مجالسي كه برايت بر پا شد را دوست داشتم. همهشان آبرومندانه بودند. آنچه كه از عهدهمان برميآمد را انجام داديم تا در خور تو باشد. ما راضي بوديم. تو هم راضي باش.
چهل روز گذشت. مثل يك چشم بر هم زدن. اينك ما ماندهايم بدون تو. اينك ما هستيم و تو نيستي و ديگر نيز پيشمان نخواهي آمد. بايد پذيرفت. بايد پذيرفت آنچه را كه نميتوان تغيير داد. اينگونه رقم خورده بود كه اينگونه بي موعد بروي. بايد با آن كنار آمد. بايد با آن ساخت. بايد بتوانيم كه اين غم را در خود حل كنيم و به زندگي خود ادامه دهيم. روزگار به سپري شدن خود ادامه ميدهد و نميتوان آنرا نگه داشت. نميتوان مسيرش را عوض كرد. از امروز به بعد شكل زندگي ما عوض شده است. يك تغيير بزرگ براي ما رخ داده كه بايد آنرا بپذيريم. انسانهايي كه نميتوانند شرايط خود را با آنچه كه اتفاق ميافتد وفق دهند، به آنچه كه ميخواهند نميرسند. بايد خودمان را با نبودنت وفق دهيم. هر چند خيلي سخت است، اما مگر غير از اين راه ديگري هم داريم؟ بايد بپذيريم اين حقيقت تلخ را كه "تو ديگر نيستي".