
گذاشتن اسم این وبلاگ بنام "شب یلدای من" ارتباطی به خود شب یلدا نداشت. بخاطر علاقه ام به دختری بنام "یلدا" و همچنین علاقه ام به فیلم شب یلدا با بازی زیبای فروتن بود. پارسال در این زمان "یلدا" در زندگی من بود و من با آغاز سال ۸۷ این وبلاگ رو برای ثبت خاطرات و حال و هواهام ساختم. بعد از اون، جریانات رابطمون رو هم در وبلاگ نوشتم و اینکه چی شد که دیگه دوستی ما ادامه پیدا نکرد. "یلدا" از زندگی من رفت اما "شب یلدای من" موند و من باهاش انس گرفتم. اتفاقاً یکی دو ماه پیش با "یلدا" تماس گرفتم تا جویای احوالش باشم. گفتش که از اون خواستگاری که بخاطرش دیگه مایل به ادامه دوستی با من نبود پس از مدتی خوشش نیومده و جریان ازدواجش منتفی شده و فعلاً هم که دیگه خبری نبود. و همچنین گفت که اصلاً مایل به دوستی با هیچ پسری دیگه نیست و تنها راه مناسب رو بررسی کردن خواستگارانش برای ازدواج میدونه. از اینکه صداش رو شنیدم خوشحال شدم و براش آرزوی موفقیت کردم. خواستم بهش بگم که یک همچنین جایی هست که اگه دوست داشت میتونه برخی از خاطرات اون دوران رو بخونه اما نگفتم. یادمه اون روزی که نوشتم رابطه من و یلدا تموم شد دو سه نفری از نقاط مختلف دنیا بهم ایمیل زدن و گفتن که اینجا رو میخونن و از اینکه چنین اتفاقی افتاده ناراحت شدن. برام جالب بود. بهرحال من در این وبلاگ بیشتر خاطرات قشنگ و لحظه های خوشی رو که با هم داشتیم بیشتر ثبت می کردم در حالیکه در اواخر میزان قهر و دعواهای ما بیشتر شده بود. من متأسفانه و یا شایدم خوشبختانه از لحاظ رفتاری خیلی پسر آروم و خونسردی هستم در حالیکه یلدا خیلی آتشین و تا حدودی هم عصبی بود و در برخی مواقع که با هم بحثمون میشد اون اونور تلفن داشت خودشو پرپر میکرد در حالیکه من خیلی آروم بودم و این قضیه باعث ناراحتی بیشتر اون هم میشد. بهر حال هر چی بود گذشت و اکنون خاطراتش برام مونده. امیدوارم یلدا هم بتونه اون کسی رو که دوست داره پیدا کنه و باهاش خوشبخت بشه.
و اما ... همونطور که میدونین این روزها خانم کارنینا وارد زندگی من شده. اسم واقعی خانم کارنینا "کیانا" هست. تا حالا دوستی من و کیانا هیچ مشکلی نداشته و من خیلی احساس خوبی نسبت بهش دارم. روز بروز هم علاقه من و اون نسبت بهم بیشتر میشه. کیانا خیلی دختر کتابخونی هست و بر خلاف اونچه که در موردش تصور میکردم تا حدود زیادی به آداب و رسوم دینی پایبند. دختری عاقل، مغرور، تودار و آروم که باعث میشه آدم برای شناختن لایه های درونی ذهن و قلبش نیاز به صبر و آرامش بیشتری داشته باشه و این برای منی که شناختن آدمها رو دوست دارم خیلی لذتبخشه. پنچ شنبه با هم رفتیم شهر کتاب نیاوران که میشه گفت اولین جاییه که با هم رفتیم. خیلی خوش گذشت و من کتاب "خاله بازی" نوشته بلقیس سلیمانی رو خریدم. قبلاً کتاب "بازی آخر بانو" رو ازش خونده بودم که بنظرم کتاب باارزشی اومد. امروز هم بعد از ظهر رفتم دنبال کیانا و با هم دوری زدیم. برای اولین بار تونستم دستهای ظریف زیبا و دخترانه اش رو بگیرم و با هم کلی صحبت کردیم. عکسهایی که از اتاقش رو گرفته بود بهم نشون داد که چقدر زیبا و با سلیقه اون رو ساخته بود. اتاقی پر از عروسک و مجسمه و قاب عکس و نقاشی و شمع و کتاب و ... فکر کنم من اگه عکس اتاقم رو بهش نشون بدم دچار حالت تهوع بشه. کیانا بهم گفت که تا حالا رابطه ای طولانی با کسی نداشته و این اولین رابطه ای هست که احساس میکنه دوست داره اونو ادامه بده. برای همین دیروز زنگ زده جایی تا استخاره بگیره. اما با کمال تعجب طرف بهش گفته که جواب استخاره "بد" هست. برای همین تا حدودی نگران بود. این نگرانی امشب هم بیشتر شد. طبق سنت دیرینه ما ایرانیها که در شب یلدا تفأل به حافظ میزنیم اونها هم در خونشون که مهمونی بر پا بوده همین کار رو کردند و جواب فال کیانا این غزل اومده: "ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم"! خلاصه فعلاً که عوامل غیبی همه دست به دست هم دادن تا توی دل این دختر رو خالی کنن. خوب بهر حال اون یک دختره و حتماً مثل من به این راحتی به این قضیه دوستی نگاه نمیکنه، برای همین هم دوست داره که خیالش از هر لحاظ راحت باشه. پسرها اکثراً با جایگزین کردن عشقشون مشکلی ندارن و اگر بعد از یک مدتی دیدن که دختری که شاید زمانی هم خیلی دوستش داشتن اون کسی که میخواستن نیست راحت تر میتونن فراموشش کنن و بعد از مدتی عاشق دختر دیگه ای بشن. البته نه همه پسرها ولی خب معمولاً ضربه های روحی ای که پسرها توی شکست روابط عاطفی میخورن کمتر از دخترهاست. اما دختر خانمها عموماً اینگونه نیستن و تا مدتهای مدید در دوران افسردگی ناشی از شکست عاشقی بسر میبرن. همین وبلاگستان بی صاحب بهترین دلیل برای همین مدعاست. نسبت وبلاگهایی که دختران شکست خورده در فراق عشقشون و یا درباره حال و هوای خراب روحیشون در اون مطلب مینویسن به وبلاگهایی مشابه برای پسران سر به فلک زده. برای همین احساس میکنم که کیانا هم نگران اینه که اگه رابطه ما شدیدتر بشه من همون آدمی باشم که دوست داره باشه. جالب اینجاست که از یک طرف احساس میکنم که من رو دوست داره و دوست داره که با هم باشیم و از یک طرف نمیدونه که در قبال این استخاره و فال و این حرفها بایستی چیکار کنه. طفلکی. خدایا تو چقدر خوبی که زنها رو اینگونه با احساس آفریدی. اگه زنها هم مثل ما مردها بی احساس بودن دنیا چه جای مزخرفی بود. امیدوارم که بتونم دل کیانا رو آروم کنم و قلبش رو مطمئن. هر چند که خودم هم به استخاره و فال تا حدودی اعتقاد دارم. دلیل اینکه جناب حافظ چرا اینجوری ما رو مورد لطف و عنایت خویش قرار دادن رو نمیدونم. شاید حکمتی در آن نهفته است. حتماً حکمتی در آن نهفته است. زمان تنها چیزی است که جواب سوالهای مرا خواهد داد.
