انسان همیشه بدنبال گمشدهای در زندگی خود میگردد. اگر تمام دنیا را هم به او بدهند، باز هم کمش است. همیشه دوست دارد در جستجوی چیزی باشد که نداردش. و متأسفانه با رسیدن به آنچه که شاید مدت زمانی طولانی گمان میبرده نداشتهاش است، درمییابد که گمشدهاش آن نبوده و به آن چیزی که آرامَش میکند نرسیده، پس روح بیقرارش بدنبال گمشده دیگری میرود. و این چرخه گشتن و رسیدن و نیافتن تا زمانی که یا خسته شود و دست از جستجو بردارد و یا با رسیدن به یکی از خواستههایش روحش آرام بگیرد، ادامه پیدا میکند. بر همین اساس است که شیخ بزرگ میگوید: "آنچه یافت مینشود، آنم آرزوست". یعنی شیخ به این شهود رسیده که بدنبال چیزی است که آنرا نخواهد یافت. و چه بسا این موضوع سبب بیقراری روح آدمی میگردد. اینکه ندانی بدنبال چه چیزی هستی؟ آروزیت این باشد که لحظهای روحت آرام بگیرد اما ندانی دردش و درمانش چیست. یعنی جهالتت دو بعدی است. هم نمیدانی درد چیست و هم نمیدانی درمان چیست. البته اگر درد را پیدا کنی شاید بتوانی راهی برای پیدا کردن درمان نیز بیابی. و شاید حتی منشأ درد و درمان یکی باشد؛ آنجا که لسان الغیب میفرماید: "دردم از یارست و درمان نیز هم". یعنی دریافته که بیقراری روحش بخاطر یاریست که بیوفایی پیشه کرده و درمانش نیز در وصال یار است. از اینجاست که عشق آغاز میگردد و خواستن دیگری، جنبهای ماورای نفسانی پیدا میکند. شرط آنست که معشوق مرهم واقعی درمان روح عاشق باشد. یعنی همان گمشدهای که عاشق بدنبال اوست. لازمه رسیدن به این نقطه اینست که دوست داشتن معشوق از بهر خودش باشد نه از بهر خودت. او را همانطور که هست بخواهی و نه آنطور که تو میخواهی. خواستن دیگری بخاطر خودش. اینست سرفصل آغاز یک عشق.
یکشنبه ۲۳ اوت ۲۰۰۹
سرفصل آغاز یک عشق
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)
2 نظر:
خواستن دیگری به خاطر خودش نداریم....همه ی خواستن مربوط به ماست...
ممنون از کامنت
ارسال يک نظر