آخر اين هفته براي يك جلسه كاري دارم ميرم بجنورد. اگه بشه خيلي دوست دارم فرصت بشه يك سر هم برم مشهد و سري به مادربزرگ مهربونم بزنم. ما به مادربزرگمون ميگيم "مامان مشهدي". قضيه اينكه اين اسم رو هم واسه مامان مشهدي گذاشتيم برميگرده به بچگيهامون كه بندرعباس زندگي ميكرديم و سالي يكبار مسافرت ميومديم مشهد و چون با مادربزرگم تقريباَ غريبه بوديم و ميديديم همه بهش ميگم مامان ما بچه ها هم اسمشو گذاشتيم مامان مشهدي. مامان مشهدي يه بوي مخصوص خودشو داره كه من فكر ميكنم آدم اين بو رو بعد از ٧٠-٦٠ سال زندگي كردن بدست مياره. اين بو كه براي من از هر عطري خوشبوتره بوي مهربوني هست و صبر و چشيدن تلخ و شيريني روزگار. بوي زندگي كه ميشينه توي روح تو تا بگه هر بازي اي كه بلد بوده برات اجرا كرده و حالا ديگه تو رو از خودش ميدونه. از جنس زندگي.
سهشنبه ۲۹ سپتامبر ۲۰۰۹
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)
2 نظر:
رفتی مشهد،منو دعا کن.به اما رضا بگو باشه،بازم صبر می کنم اما قرارمون این نبود.
امیدوارم استاد خوبی باشی. از اونا که به ادم کنار درس شور زندگی میدن.
موفق باشی.
ممنون خانم مريم. اميدوارم شما هم به اونچه كه ميخواهيد برسيد.
ارسال يک نظر