پنجشنبه ۲۶ نوامبر ۲۰۰۹

صبور باش

هوا ديگه حسابي سرد شده. بدون كت و شال گردن و لباس گرم زمستوني نميشه اومد بيرون. اين شبها جون ميده واسه اينكه زيپ كاپشنتو تا زير دماغت بكشي بالا و دستاتو مچاله كني تو جيب شلوارتو و هدفون موزيك پليرتو بذاري تو گوشتو و راسته پياده روي خيابونو بگيري و واسه خودت براي چند ساعتي هم كه شده فارغ از باري كه تو زندگيِ روزمره هر روز اينور و اونور ميبري قدم بزني. مغازه هاي رنگ و وارنگو زير نور چراغ هالوژن ويترينشون ببيني. مانكنهاي خوشگل و خوشتراشو ببيني كه خوشرنگترين لباساشونو با هم ست كردنو اين خوشتيپيشونو دارن به رخ آدمايي كه از كنارشون رد ميشن ميكشن. بعضيها  هم واميستنو يه نگاهي از سر تحسين و شايد حسرت بهشون ميكنن و بعضيها هم اصلاً تحويلشون نميگيرنو بيتفاوت از كنارشون رد ميشن. مردمو ببيني كه چطور بعضيهاشون دارن ميدوؤن تا به مقصدشون برسن و خودشونو از گزندِ سوز اين سرما نجات بدن. لابد خيليهاشون با اين سرما حال نميكنن كه اينطوري قيافه هاشون درهمه. لابد بعضيهاشون دارن با خودشون فكر ميكنن كه كاش الان يه جايي بودن كه آفتاب گرم خورشيد روي پوست بدنشون ميتابيد و اونا ميتونستن زير اون گرماي لذتبخش دراز بكشنو و حموم آفتاب بگيرن. بعضيها هم شايد اين اخمي كه توي چهرشونه هيچ ربطي به سرما نداره. خداي نكرده تو زندگيشون شايد مشكلي دارن كه تمام فكر و ذكرشونو  مشغول خودش كرده و ديگه جايي براشون نذاشته كه بخوان ببينن الان توي كدوم فصل سال هستن. برعكس دختر و پسراي جوون رو ببيني كه چطور بخاطر همين سرما دستاي همديگه رو محكمتر گرفتن و درحاليكه دارن با هم عشقبازي ميكنن از آرزوها و روياهايي كه براي آينده دارن ميگن و آخر سر هم سر اينكه كدوم يكيشون اون يكي رو بيشتر دوس داره با هم به تفاهم نميرسن. ولي سرماي اين هوا واسشون بهترين بهونه اس تا قدر آغوش گرم همديگه رو بيشتر بدونن. بعدش بازم بري و درختاي كنار خيابونو ببيني كه زمستوني كه داره كم كم مياد ديگه شاخ و برگي واسشون نذاشته. اونا هم دارن خودشون براي يك خواب زمستوني طولاني آماده ميكنن تا سه چهار ماه ديگه با گرم شدن هوا دوباره بيدار بشنو زندگي رو از سر بگيرن. به خودت فكر ميكني. به اون چيزي كه هيچ وقت ندونستي چيه اما هميشهء خدا، گمشدهء تو بوده و هميشه در حسرت پيدا كردنش بودي. شايد اسمش بهونه اي باشه واسه اينكه دل خودتو خوش كني به اينكه بايد همينجور بري جلو تا بهش برسي. شايد چيزي باشه كه با رسيدن بهش احساس كني به معناي واقعي كلمه خوشبختي و ديگه كم و كسري تو زندگيت نداري. همين بهونه بوده كه باعث شده توي پستي و بلنديهاي زندگي كم نياري و به خودت اميد بدي كه وضع اينجوري نميمونه. و واقعاً هم بهت ثابت شده كه روزهاي بد هميشه موندني نيستن بشرط اينكه هميشه تهِ دلت، چراغ اميدِ رسيدن به روزهاي خوب روشن بمونه. اگه اين چراغ خاموش بشه تو هر شرايطي و هر جايي هم كه باشي زندگي به معناي واقعيشو از دست دادي. آدمهايي كه هميشه اميد به رسيدنِ روزهاي بهتر و اميد رسيدن به آرزوها و خواسته هاشونو از دست نميدن فاتحان واقعي زندگي هستن. اما برعكس اگه اين روزهاي بد باعث بشن كه شوق و ذوق رسيدن به روزهاي قشنگ رو از دست بدي اونوقته كه يك بازنده تمام عيار هستي. بازنده اي كه با ارزشترين چيزشو از دست داده. زندگي.

3 نظر:

baran گفت...

خیلی قشنگ توصیف کرده بودی یک شب ÷اییزی سرد را مخصوصا این تکه ای که راجع به جوانهای عاشق نوشته بودی خیلی نوستالژی داشت

دختر گیسو طلا گفت...

شاد باش

دختر گیسو طلا گفت...

خیلی نامردی ها