پنجشنبه ۱۹ نوامبر ۲۰۰۹

Scorpion



پنجشنبه ها زندگي براي من طعم ديگه اي داره. حالتي نيمه فعال - نيمه تعطيل. بنظرم قشنگترين روز هفته پنجشنبه اس. محل كارم كه بيرون از شهر تهران واقع شده و قبلاً هم گفته بودم كه فضاي طبيعي بسيار زيبايي داره در اين روز بدليل تعطيل بودن، صفاي خاص ديگه اي پيدا ميكنه. يك سكوت دلنشيني بر اين باغ حكمفرما ميشه كه بهترين ابزار ميشه واسه اينكه بخواي خستگي يك هفته كاري فشرده رو از ذهن و تنت بيرون كني. مخصوصاً امروز كه بدليل بارش ديشب، هوا هم بسيار عالي بود و آفتاب نيمه جون اين روزهاي پاييزي با تمام وجود لذت نشستن در زيرش رو دو چندان مي كرد. بعد از ناهار ماگ دوست داشتني اسكورپيونم رو پر از چايي كرده ام و در گوشه كنجي از محوطه با صفاي موسسه زير آفتاب با خودم فكر ميكنم. اين آرامش رو دوست دارم و يكي از آرزوهام هم هميشه اين بوده كه زندگيِ آرامي داشته باشم. اما عاشق اين آرامش بودن يك بدي بزرگي داره و اونهم اينه كه زندگي هميشه بر همين منوال نمي گذره. براي همين در هر برهه اي از زمان كه آرامش زندگيم بهم ميخوره، خيلي بد اخلاق و بد رفتار ميشم. آستانه صبر و تحملِ پستي و بلنديهاي زندگي و اصطكاكهاي روحي و رواني در من خيلي پايينه. و بنظرم اين سطح تحمل پايين دليل اصلي اين بوده كه رابطه هايي كه تا حالا نيز داشته ام دوام چنداني نداشتن. من متأسفانه خيلي ايده آل گرا هستم و وقتي ببينم اونچيزي كه منو درگير خودش كرده برابر با اونچيزي كه ايده آلمه نيست، خيلي بيخردانه راحت قيدش رو ميزنم. در حاليكه چنين كاري در برخي موارد ميتونه خيلي ناجوانمردانه باشه. من متأسفانه در قسمتهايي از زندگيم ناجوانمردانه رفتار كرده ام و از اين بابت شرمگينم.
در حاليكه هميشه در صحبتها و عقايدم به ديگران ميگم كه پيدا كردنِ كسي كه صد در صد منطبق بر ايده آلهاي شما باشه امري است محال، اما اونچه كه خودم در واقعيت بهش تا بحال عمل كرده ام خلافِ چيزي بوده كه به ديگران ميگم. هميشه با خودم فكر كردم اگه قراره كسي رو براي هميشه انتخاب كنم، اون فرد بايستي بيشترين همخواني رو با معيارهاي مورد نظرم داشته باشه و براي همين به محض ديدنِ نقطه ضعفي در او و يا پيدا كردن خصلتي كه از اون خوشم نياد، به همون دليل كه آرامش فكريم رو بهم مي ريزه، اين تفكر منو ميخوره كه ميتونستم با كسي كه اين خصلتها را نداشته باشه احساس بهتري داشته باشم. يا نبودنِ اون آدم برام بهتره از بودنش چرا كه در اينصورت حداقل براي خودم راحت زندگيمو ميكنم. من هيچ وقت نميتونم بگم "حالا بزار باشه تا ببينيم بعداً به كجا ميرسه". هميشه قضيه برام حالت صفر و يكي داشته. اين وضعيت باعث شده كه الان تقريباً اين احساس به من دست بده كه ديگه نميتونم اون كسي رو كه ميخوام پيدا كنم. از طرف ديگه تنهايي رو هم براي هميشه دوست ندارم. انسانهايي كه تنها هستن و سنشون بالا رفته رو دور و برم زياد ميبينم و دوست ندارم در آينده اينگونه زندگي كنم. در حال حاضر، اين قضيه شايد يكي از سؤالهاي پس ذهن منه كه برام بي جواب مونده و دوست دارم جوابشو پيدا كنم.