دوشنبه ۱۴ دسامبر ۲۰۰۹

پرواز شماره بي‌نهايت

شب شده است و من هنوز اينجا هستم. دلم نمي خواهد كه بلند شوم و كامپيوترم را خاموش كنم و كاپشنم را بپوشم و كيفم را بردارم و بروم سوار ماشينم شوم تا راهي خانه شوم. پكيجها را خاموش كرده‌اند و هواي ساختمان كم و بيش سرد است. حسي در من است كه مي گويد نرو. بمان و دو كلمه اي با روح خودت حرف بزن. با خودت بيشتر رفاقت كن. در اين گير و دار كار و زندگي، قدر تك ساعتهايي كه فارغ از دغدغه‌هايِ هميشگيِ پايان‌ناپذير هستي را بيشتر بدان؛ چرا كه در اين زمانهاست كه مي‌تواني روحت را در دنياي خيال پرواز دهي. بروي به آنجا كه دوست داري الان مي‌بودي. بروي پيش آن كسي كه دوست داري الان كنارت مي‌بود و تو هُرم نفسهايش را با دم و بازدمت به درون خودت مي‌بردي. عطر تنش را با تمام وجود استشمام مي‌كردي و گرماي لبهايش ضربان قلب يخ‌زده تو را به عرش خدا مي‌رساند. آنوقت با تك تك سلولهاي روحت اين احساس در تو بوجود مي‌آمد كه چقدر زندگي زيباست. چقدر زندگي ارزش زندگي كردن دارد. چقدر از اينكه مي‌بيني اين حس را در كسي بوجود آورده‌اي كه مي‌تواند در آغوش تو آرام بگيرد، سرش را بر شانه‌هايت بگذارد و به تو تكيه كند شوق و لذت وصف ناپذيري در دلت احساس مي‌كردي. آنوقت مي‌فهميدي كه درك اين حس چه ارزشي دارد و چگونه مي‌تواند رازهاي زيباي زندگي را براي تو نمايان كند. اما تو نخواستي كه اينگونه باشد. تو ترسيدي و كم آوردي. هزار و يك بهانه براي خودت آفريدي تا گوشه‌اي از اين قباي عافيت طلبيِ بدريخت و بدقواره‌اي كه براي خودت دوخته‌اي به وهم اين بيكرانِ بي‌پروا طلب آغشته نشود. تو و بي پروايي؟! تو و دل را به دريا زدن؟! تو و خارج از قاعده و چهارچوب بودن؟! حاشا و كلا. هيچ كس كه نداند، خودت از همه بهتر مي‌داني كه چگونه انساني هستي. بپذير. بپذير و دهانت را ببند و ديگر حرفي نزن. بپذير اين بخش از وجود و شخصيت‌ات را و آن را بيانداز به پاي اين حرف كه هيچ كس نيست كه كامل باشد. بپذير و آن را بيانداز به پاي اين حرف كه هر انساني نقصهايي دارد و تو هم از قاعده مستثني نيستي. اين سخن را بگذار و بگذر. تو سهراب اين ميدان نيستي.

2 نظر:

یک زن عاشق گفت...

کاش میشد از این ترس فرار کرد.

ولی یه جورایی فکر میکنم توی چهارچوب موندن مطمئن تره! سنگرت رو حفظ کن دوست من...

بیرون چهارچوب هیچ چیز منتظرت نیست میدونی که از روی تجربه بهت میگم...

الي گفت...

خوب هيچ كس كامل نيست ولي قرار نيست ما نقص هامونو تا ابد به دنبالمون يدك بكشيم. شايد بيرون از چازچوب خبري نباشه ولي سركي بكش بزار مطمئني بشي . شايد چيزي كه الان فكر مي كني بايد براش خطر كني اصلا خوشحالت نكنه. يه خطر كن از كوچك شروع كن. بزار كه احساس زنداني بدون خودت رو نداشته باشي