جمعه ۱۹ فوریهٔ ۲۰۱۰

دمي با غم به سر بردن جهان يكسر نمي ارزد

 عصر جمعه است. هوا كه از صبح بهاري بهاري بود دم غروبي باروني شد و چنان رگبار و رعد و برقي زد كه توي دل آدمو خالي ميكنه. هنوز كه هنوزه نميدونم توي اين عصرهاي دلگير جمعه چه چيزي خوابيده كه اينجوري زندگي رو به كام آدم تلخ ميكنه. از بچگيم از غروبهاي جمعه متنفر بودم. يه جور حس تموم شدن توي خودش داره لامصب. هميشه عصراي جمعه بهم ميگن يه هفته ديگه هم گذشت و هيچ اتفاق خاصي نيفتاد. دوباره از فردا يه هفته ديگه شروع ميشه. دوباره فردا شنبه است. دوست نداشتني ترين روز هفته. با گذشتن اين روزها، هفته ها و سالها هي روزشمار عمرم بزرگتر و بزرگتر ميشه. و بدي قضيه هم اينه كه ديگه هر كاري بكني اين روزي كه گذشت بر نميگرده. رفت و پيوست به تاريخ زندگي ام. اگر به من بگن كه در زندگي بعديم دوست دارم چه كسي باشم بي شك پرنده بودن رو انتخاب ميكنم. دوست دارم يك عقاب باشم. ميدونين فرق بين پرنده و انسان چيه؟ فرقشون اينه كه پرنده هميني كه بخواد پرواز كنه پرواز ميكنه. فقط كافيه كه بالهاش رو باز كنه و بپره. اونوقت از روي اين زمين كنده ميشه و ميره توي آسمون. ميره هر جايي كه دلش خواست. اسير يه جا نيست. اسيري خيلي بده. اينكه نتوني بري يه جايي كه هر وقت دلت خواست بري خيلي بده. اينكه به زمين چسبيده باشي خيلي بده. و من اين روزها احساس ميكنم كه روحم آزاد نيست. وقتهايي كه توي زندگي ام روحم آزاد بوده خيلي انسان مؤثرتري بوده ام تا زمانهايي كه روحم بي دليل در درونم حبس شده. روحت كه حبس شده باشه مثل اينه كه بختك افتاده باشه روت. تا حالا روي شماها بختك افتاده؟ ديديد چطوريه؟ هر چقدر ميخواي داد بزني و از بقيه كمك بخواي و بهشون بگي كه بيان به دادت برسن نميتوني دهنتو باز كني. روحتم كه حبس شده باشه نميتوني پروازش بدي. دلت ميخواد پرواز كني ولي نميتوني و دليل اينكه نميتوني هم رو نميدوني.
يكي از دوستانم كه زندگي خيلي قشنگ و خوبي داشت حدود دو سالي ميشه كه تمام زندگيشو گذاشته توي يكي از اين شركتهاي هرمي كه عينهو قارچ همه جا سر و كلشون پيدا شده. يعني اولش با پونصد هزار تومن شروع كرد و ٢٤ ساعته وقتشو گذاشت واسه اين كار. بعد از يه مدت كوتاهي خيلي درآمد خوبي كسب كرد و ماشين آخرين سيستم و بر و بيايي براي خودش دست و پا كرد. هر روز هفته يه گوشه اي از ايران و بعضي وقتها هم دبي و كلي خدم و حشم و بگير و ببند. همه حرف از ثروتش ميزدن كه چطوري يه شبه راه صد ساله رو طي كرد. خانواده خودشو و خانومش هم اومدن توي اين كار و سرمايه گذاريهاي بزرگي كردن. اما با بگير و ببندهايي كه شد و جلوي فعاليت شركتشون رو گرفتن الان بدهي هاي ميليوني كه ببار آورده داره زندگيشو از هم مي پاچونه. اميدش به زندگي رو از دست داده و افسرده شده و نشسته يك گوشه خونه و حسرت روزهاي گذشتشو ميخوره و نرم نرم داره ديوونه ميشه. كابوس پاس كردن چكهاي نجومي و دادگاههاي آدمايي كه ازش شكايت كردن و هزار و يك مشكل كوچيك و بزرگ ديگه داره اونو به مرحله حادي از لحاظ رواني ميكشونه. خانمش و خانوادش رو هم كه نگم بهتره. همون روزاي اول بهش گفتم كه اين پول بركتي نداره چونكه از راه درستي بدست نمياد. اصلا ميدونين چيه؟ اين سيب زندگي تا بخواد برسه به زمين هزار و يك چرخ توي هوا ميخوره. هيچ كي از فرداي خودش خبر نداره و نميدونه كه قراره چه اتفاقي براش بيافته. خيلي وقتها توي زندگي با تصميم به انجام يك كار به ظاهر كوچيك آدم از فرش به عرش ميرسه و يا بر عكسش. اما اونچيزي كه بر روح زندگي همه انسانها حاكمه يكسري قوانين ثابت تغيير ناپذيره كه ما شايد خيلي از اونها رو ندونيم. اين قانونها به آدمهايي كه بخوان مسير حاكم بر زندگي رو دور بزنن و از جاده خاكي زودتر به مقصد برسن اجازه نميده كه خوش باشن. سرنوشت بيرحم ترين قضاوتها رو در مورد انسانها ميكنه. اگر كسي پاشو رو شونه هاي انسانهاي ديگه بذاره يا حقي رو ناحق كنه و حقوق ديگران رو زير پا بذاره محاله كه يه جايي اونو پس نده. اين رفيق ما هم طمع كرد. قدر زندگي خوبي كه داشت رو ندونست و عشق بي ام دبليو سوار شدن و ويلاي دبي داشتن اونو به اين روز كشوند. اولش گفت كه از توي اين كار دويست ميليون كه در بيارم ميام بيرون. اما هيچ وقت راضي نشد و اينقدر قرض كرد و دست آدماي ديگه رو گرفت آورد توي اين كار كه حالا هيچ رقمه نميتونه از پسش بر بياد. اما همه اينا به كنار، ميدونين بنظر من بزرگترين دردي كه اين آدم الان داره چيه؟ اينه كه خيلي از آدماي دور و برش هنوز نميدونن كه اصل ماجرا چيه و به ثروت و زندگي اين آدم غبطه ميخورن. اونوقت مجبوره كه جلوي همه حفظ ظاهر كنه و بگه كه خوشبخترين آدم روي زمينه. و چه بدبختي اي بزرگتر از اين كه درون و بيرون تو با هم يكي نباشن. به سوي همين چراغي كه بالاي سرم روشنه قسم ميخورم كه خوشبختي چيزي نيست جز اينكه اونچه كه در درونت هستي با اونچيزي كه در بيرون هستي يكي باشه. وقتي بين درون و بيرون تو تضاد باشه مجبوري كه نقش بازي كني و نميتوني به بقيه هم بگي كه من اونچيزي كه شماها فكر ميكنيد نيستم. توي چنين شرايطي ذره ذره از داخل فرو ميريزي و بالاخره يه روزي كم مياري و داغون ميشي. 
هدف از آفرينش ما شادمانه زيستن است. انسانهايي كه شادمانه زندگي ميكنن مفهوم واقعي زندگي رو درك كرده و ازون لذت ميبرن. خدا ما رو آفريده (من به خدا اعتقاد دارم) تا از اين زندگي لذت ببريم. پس هر كاري كه ميكنيم كه ما رو نااميد و افسرده ميكنه و اميد به بهتر شدن رو از ما ميگيره ما رو از مفهوم اصلي و روح حاكم بر هستي دور كرده است. و يقيناً بين شادمانه زيستن با الكي سرخوش بودن و بي هدف روزگار رو سپري كردن تفاوتيست بسيار زياد. انسانهايي كه درك عميقي از فلسفه زندگي و هستي دارن هميشه انسانهايي با طبع شاد و اميدوار هستند. اونها روح بزرگي دارن كه مشكلات روزمره زندگي هيچ وقت براشون سد و مانعي جلوي پيشرفتشون نميشه. اگر غمي هم در ميون باشه غميه كه در ذات خود شادي آفرين است. غميه كه نه تنها تو رو نااميد و مستأصل نميكنه بلكه روحت رو زلالتر ميكنه تا براي رسيدن به آرزوهاي بزرگ خودت بزرگتر بشي و بيشتر تلاش كني. روحت كه فراخ و بزرگ باشه هيچ چيزي نميتونه جلوتو بگيره. 

1 نظر:

پدرام گفت...

سلام.بعد ابن همه مدت اومدبد اونم با دوتا پست!غافلگیر شدم.
بزرگانی مثل شوپنهاور علارغم درک عمیقی که از هستی داشتند همیشه شاد و امیدوار نبودن.اتفاقا به نظر من هر چی آدم عمیق تر باشه بیشتر غصه می خوره و غمگین تره.شاید مثال نغضش فقط بین کسایی پیدا بشه که مرحله جوونی و حتی میانسالیو پشت سر گذاشتن.