پنجشنبه ۲۵ فوریهٔ ۲۰۱۰

To Be Lucky or Not? That's the Problem

برای مأموریت کاری یکی دو روزی به گرگان سفر کردم. چقدر شهر زیبایی است و چه هوای لطیفی دارد. تیپ، قیافه و لباس دخترها و پسرهایش هم مطابق با آخرین فشن روز است. برایم این مسأله جالب بود. گرگان خیابانی دارد بنام ولیعصر که پیاده روی عصرگاهی و سر شبگاهی در آن صفای مخصوص خودش را دارد. همچنین پارک ناهارخوران آن که معروف خاص و عام است و در عرض 15 دقیقه میتوانی از محیط شهری خودت را به جنگل برسانی و از طبیعت زیبایش لذت ببری. هنگام برگشت هم که هواپیمای ما قرار بود ساعت ده و نیم شب به تهران بیاید ساعت 5 صبح پرواز کرد. خوبیش این بود که عزای این را گرفته بودم که بازی اینتر - چلسی را نمی توانم ببینم اما در عوض هم این بازی و هم بازی زسکا - سویا را از ال سی دی بزرگ فرودگاه دیدم. اما چه عذابی داشت خوابیدن روی صندلیهای فلزی فرودگاه. هر چه که سنم بالاتر می رود آدم جان عزیزتر و محافظه کارتری می شوم. قبلنها توی پروازهای هواپیما هیچ نگرانی و ترسی از اینکه آیا سالم به مقصد می رسم نداشتم. تکانهای هواپیما برایم خوشایند بود و جزو خاطرات خوش سفر محسوب میشد. اما اینجا بایستی اعتراف کنم که دیشب در طول پرواز همواره در اعماق ذهنم این نگرانی وجود داشت که هر آن امکان دارد این هواپیما هم مثل خیلی دیگری از هواپیماهایی که اخیرا سقوط کرده اند ناگهانی غزل خداحافظی را بخواند و همانطور که همه در حال چرت زدن بودیم صدای خلبان را از بلندگوهای بالای سرمان بشنویم که بگوید "مسافرین محترم متأسفانه باید به اطلاعتان برسانم که هواپیما با مشکل فنی مواجه شده و ما در حال سقوط هستیم. لطفاً آخرین دعاهای زندگی خود را بخوانید". خصوصاً اینکه دلیل تأخیر پرواز هم مشکلات فنی اعلام شده بود و بهمین خاطر تعدادی از مسافرها هم پرواز خودشان را کنسل کردند و عطای پرواز با طیاره را به لقایش بخشیدند و رفتند. برای همین یکی دو باری که هواپیما تکانهای مختصری بدلیل شرایط جوی خورد ته دلم احساس کردم که من الان دوست ندارم بمیرم و هنوز برای زندگی ام آرزوهای زیادی دارم. این بود که به این فکر افتادم که راست می گویند آدمی هر چه سنش بالاتر می رود و تعلقاتش به این دنیا بیشتر می شود از فکر کردن به مرگ هراس بیشتری دارد. ولی در کنار آن به این فکر هم افتادم که آنهایی که در چنین شرایطی واقع شده اند آیا چه احساسی داشته اند؟ آنهایی که می دانند تا چند ثانیه دیگر بیشتر زنده نیستند به چه چیزهایی فکر می کنند؟ به خانواده شان؟ به ثروتشان؟ به کارهایی که کرده اند؟ شاید اگر هم آدمهای معتقدی باشند به گناهانی که کرده اند و فکر کرده اند که زمان برای جبران آنها دارند اما اکنون دیگر دستشان از همه جا کوتاه است. اما آنچیزی که برایم روشن است اینست که شاید تمامی آدمها در این شرایط یک آرزو داشته باشند و آن اینست که از خدا بخواهند زندگی را به آنها برگرداند. یا آنها را به زندگی برگرداند. شاید در بسیاری از لحظات سخت بسیاری از انسانها آرزوی مرگ کنند و بگویند که دوست دارند بمیرند. اما زمانی که مردن عینیت پیدا کند بنظرم هیچ انسانی نیست که دوست نداشته باشد فرصت زندگی کردن دوباره ای به او داده شود. آن کسی که خودکشی می کند ثانیه هایی قبل از مردن پی به اشتباه خود می برد و تمام آرزویش اینست که زنده بماند تا بتواند جبران کند. اما در بسیاری اوقات کاری دیگر از دست کسی ساخته نیست. در بسیاری از اوقات دیگر خیلی دیر شده است. برای همین همیشه باید درست زندگی کرد. زمان، مکان و شیوه مرگ دست ما نیست. هر لحظه و در هر جایی ممکن است اتفاق بیافتد. همیشه باید به این فکر کنیم اگر قرار شد که دستمان از دنیا کوتاه شود چه شرایطی خواهیم داشت؟ آیا کارهای بسیار مهمی هستند که باید آنها را تا اکنون انجام داده باشیم؟ آیا رفتارهایی داشته ایم که همیشه از بیادآوری آنها نزد خودمان شرمگین هستیم و قصد این را داریم که روزی آنها را توبه و یا جبران کنیم؟ هیچ چیز هیچ وقت دست ما نیست. آن اتفاقی که باید بیافتد، می افتد. آنچه که قرار است بشود، می شود. هر چه انسان سبکتری باشی، راحت تر می توانی هر آنچه را که رخ می دهد بپذیری، از آن بگذری و خودت را اسیر گیر و دار اتفاقات زندگی نگردانی.

4 نظر:

دختر گیسو طلا گفت...

اخ عزیز منه این جرج

پدرام گفت...

چه شرکت خوبی دارید هر از چند گاهی ماموریت های کوتاه مدت خوبی میفرستتون!هم فاله هم تماشا! :)
استارت استادی رو هم که چند ماه پیش زدید.دیگه چی از خدا میخواید؟!
واقعا دوس دارم وقتی به سن شما میرسم یه جایگاهی مثه الان شما داشته باشم...
جواب میلمو ندادید که آخر سر!

M. Sh. گفت...

@ گیسو طلا: البته ایشون عزیز خیلیهای دیگه هم هستن خانم.
@ پدرام: کدوم ایمیل پدرام؟ توی ایمیلت که سوالی ازم نپرسیده بودی. اگر سوالی داری دوباره برام بفرست.

مرضيه گفت...

اگه به من توي هواپيما بگن كه تا چند لحظه ديگه سقوط مي كني اين قدر مي ترسم كه يادم ميره از خدا چيزي بخوام. اصولا در مواقع ترس شديد به قدري پراكندگي ذهني ايجاد ميشه كهكمتر ميشه مثلا به ثروت فكر كرد.