نميدانم چرا؛ اما از زماني كه يادم ميآيد يكي از صداهايي كه شنيدنش خيلي برايم دوست داشتني و حسبرانگيز بوده است، صداي عبور كاميوني در جادهاي دور دست كه سكوت نيمههاي شب را ميشكند بوده است. امكان شنيدن اين صدا خيلي بندرت برايم بوجود ميآيد، اما در زمانهايي كه به مسافرت ميروم و يا بواسطه تعطيلات چند روزهاي كه پيش ميآيد به دامان طبيعت ميآيم، بيدار شدن در نيمههاي شب با شنيدن صداي تنهاي يك كاميون كه از جادهاي دور ميگذرد يكي از نابترين حسهايي است كه لذتش را با تمام وجود درك ميكنم. در همان حال، با خودم ميانديشم كه آن مرد راننده كه در اين زمان در عمق سياهي شب، تنهاي تنها، به خطهاي سفيد منقطع وسط جاده مينگرد و رد آنها را ميگيرد تا ستارههاي بي نهايتِ آسمان را در افق روبروي خود تا انتهاي خط سياه زمبن ميبيند چه حسي دارد؟ آيا خوشبخت است؟ و يا نه، به غم و غصهها و مشكلات زندگي خود ميانديشد؟ چرا در اين نيمه شب كه تمام مردم دنيا خواب راحت در رختخواب گرم را با هيچ چيز طاق نميزنند، او تنهاي تنها با كاميونش به دل بيابان زده و از سياهي شب هراسي ندارد؟ و براي خودم اينگونه تصور ميكنم كه او از خوشبختترين انسانهاي روي زمين است. وهم سياهي شب را در مينوردد تا اولين كسي باشد كه طلوع زيباي سپيده را نظارهگر باشد. نميداند كه به كجا ميرود و سرانجام به كجا خواهد رسيد. فقط ميداند كه بايد برود، چرا كه رفتن و گذر كردن از دل سياهي و نهراسيدن و شايد هراسيدن ولي دل را به دريا زدن براي رسيدن به آنچه كه عاشقش است، او را به اين انتخاب سركش كشانده است. در دلم به او غبطه ميخورم و حس حسادتم برانگيخته ميشود. لبخندي بر لبانم مينشيند. سردم ميشود. پتو را تا زير چانهام بالا ميكشم و دوباره به خوابي عميق فرو ميروم.
نيمه شب پانزدهم خرداد ٨٩
دماوند
1 نظر:
آخ گفتی !منم خیلی از شبا با صدای ماشینایی که رد میشن کلی خیال پردازی کردم
بوده که نصف شب هم توی ماشن و توی راه بودم و به آدمایی فکر کردم که الان با خیال راحت خوابیدن!
ارسال يک نظر