كاش ميتوانستم هميشه در سفر باشم. روزهايي كه در سفرم انسان ديگري ميشوم. در خودم فرو ميروم. انسانهاي ديگر را بهتر ميشناسم. همذاتهاي خودم را بهتر و بيشتر درمييابم.
بر دامنه تپه خشكي كه تا مسافتها اطراف آن موجودي و آبادياي به چشم نميخورد، منطقهاي با فنسهاي خاردار مشخص شده و تابلوي منطقه نظامي و عكسبرداري ممنوع در اطراف آن خورده است. در گوشهاي از اين محدوده، اتاقك ديدهباني كوچكي بر روي دكلي ميبينم كه سرباز خستهاي در آن ايستاده و نگهباني ميكند. من همذات پندار آن سرباز تنهاي خسته هستم. حس آن سرباز تنها را در آن اتاقك نگهباني بر روي آن دكل قديمي در آن دشت بزرگ خشك درك ميكنم. ميدانم اكنون چقدر از تنهايي خود رنج ميبرد و براي تمام شدن اين روزها لحظه شماري ميكند.
ميگذريم. بر بلنداي كوهي كه پوشيده از سنگ و خاك است، تك درخت سبز مغروري در كمركش آن كوه خشك و بيرحم روييده است. آن درخت تنها، در جايي كه هيچ اثري از حيات ديگراني مانند خودش نميبيند، دوام آورده و زندگي كرده است. صلابت غرور آن درختِ تنها، ستودني است. من همذات پندار آن درختم. حس آن درخت را درك ميكنم و ميدانم اكنون چقدر در تنهايي خود غرق شده است. آرزوي آن درخت، گذر مسافري خسته از زير سايهاش و يا نشستن پرندهاي مهاجر بر روي شاخههايش است. شايد اين آرزوي كوچك آن درخت تنها هيچ وقت برآورده نشود.
ميگذريم ...
زندگي اين روزهاي من همهاش شده است كار. كار و كار و كار. از هفت صبح تا هشت و نه شب درگير كارم هستم. فرصتي براي با خود بودنم ندارم. براي همين هم خيلي اينجا كم مينويسم. هيچ وقت دوست نداشتهام كه اينگونه زندگي كنم. اما تا به خودت ميآيي، ميبيني كه روال زندگيات موافق آنچه كه مراد توست، نيست. نبايد بگذارم كه جريان زندگي مرا با خودش به هر جا كه دلش خواست ببرد. بايد برابر اين جبر مقاومت كنم. بايستي كه بتوانم شكل زندگيام را آنطور كه دلم ميخواهد بسازم. خيلي سخت است اما مهمتر از هر چيزي اين روزها و سالهاي زندگي من است كه دارند مثل يك چشم بر هم زدني سپري ميشوند.
هفته آخر شهريورماه ١٣٨٩، شمال
هفته آخر شهريورماه ١٣٨٩، شمال
0 نظر:
ارسال يک نظر