سه‌شنبه ۲۳ نوامبر ۲۰۱۰

كمي نفس بكش

تهران، فردا چهارشنبه به دليل آلودگي هوا تعطيل شد. پس فردا هم كه عيد غدير است. اما مدير پروژه‌اي كه در آن كار مي‌كنم، ابلاغ كرد كه هم فردا و هم پس فردا بايستي سر كار باشيم. تازه اگر كارهاي لازم براي جلسه شنبه آماده نشد، شايد لازم باشد جمعه هم بيايم سر كار. به اين مي‌گويند شانس سگي. دوست داشتم كمي استراحت مي‌كردم. اين روزها دل و دماغ زندگي كردن ندارم. بنظرم خيلي بيش از حد زندگي را جدي گرفته‌ام. وقتي اينقدر مفت ممكن است بميرم، وقتي در عرض چشم بر هم زدني ممكن است دستم از تمام آنچه كه هست و نيست كوتاه گردد و تمام آرزوهاي بلند بالايي كه دارم به فاك فنا بروند، پس چرا اينگونه سخت گرفته‌ام؟ چرا نميتوانم كمي بيخيال‌تر باشم؟ كاش مي‌دانستيم كه زندگي با ما چگونه تا خواهد كرد. هيچ كس از آنچه كه برايش رخ خواهد داد، خبر ندارد. هيچ كس.

پينوشت: دلتنگتم بابا.

4 نظر:

mahdi گفت...

مجتبی واقعا از اون روزی که این اتفاق ناگوار خبرش بهمون رسید منم دقیقا به همین چیزایی که می گی فکر می کنم.
راست می گی. زندگی رو بیش از حد جدی می گیریم. من واقعا نمی دونم اگر بهم بگن فقط یک سال دیگه زنده هستم بازم همین کاری رو که الان دارم انجام می دم ادامه می دم یا نه.
خدا بابا رو بیامرزه. ما که هر چی خاطره ازش داریم خوبی و مهربونیه. داشتم فکر می کردم که باید یه جوری زندگی کنم که بقیه بعدها در مورد منم این جوری بگن.
مواظب مامان باش.
به امید دیدار.

خاستگاه گفت...

این روزها این زندگی است که بیش از اندازه ما رو جدی گرفته

پدرام گفت...

اصلا باورم نمیشه.با وجودی که پدرتو هیچ وقت ندیده بودم ولی واقعا خبر غم انگیزی بود.
دلم خیلی گرفت....
مجتبی جان تسلیت میگم.

ناشناس گفت...

خاطرات چوبهای خیسی هستند که آتش زندگی هرگز آنها را نمی سوزاند.