پدرم، سه هفته پيش، درگذشت. هشتِ هشتِ سال هزار و سيصد و هشتاد و نه، نفرت انگيزترين روز زندگي سي و يك ساله من تا كنون بوده است. روزي كه زندگي به من ثابت كرد تا چه اندازه ميتواند مسخره و در عين حال بي رحم باشد. روزي كه تا زمانيكه زندهام، تلخي آن را فراموش نخواهم نكرد. طبق معمول شنبهها، در طبقه سيزدهم وزارت نيرو، در سالن جلسات بودم كه منشي اداره با هزار زحمت توانست پيغامي را به دستم برساند كه هر چه سريعتر با داييام تماس بگيرم. چرا كه در آن طبقه، بدلايل امنيتي، موبايلها را از كار مياندازند. خبرهاي بد، هميشه دل آدم را پيش از آنكه اعلام شوند، ميشوراند. همانجا از خدا خواستم كه اتفاقي كه افتاده در حدي باشد كه روال زندگيمان را بهم نريزد. تا اينكه بيايم بيرون و به داييام زنگ بزنم، فكرم هزار جا رفت. اما بيش از همه نگران پدرم بودم. نميدانم چرا، اما حسي بهم ميگفت كه خبر درباره اوست. حدسم درست از آب درآمد. داييام گفت كه پدرم تصادف كرده و اكنون حالش زياد مساعد نيست. مادرم هر چه سعي كرده بود با موبايلم تماس بگيرد نتوانسته بود و به داييام گفته بود. داييام هم كه شماره محل كارم را داشته با آنجا تماس ميگيرد و پيغام ميگذارد. از جلسه بيرون آمدم و راهي بيمارستان شدم. شرايط بدتر از آنچيزي بود كه فكر ميكردم. پدرم در حال عبور از عرض بلوار ميرداماد، با موتور تصادف كرده بود و در اثر ضربه وارد شده به سرش، دچار مرگ مغزي شده و در كما بود. فقط بهت بود و حيرت. نميدانستم بايد چه بكنم. از طرفي ميبايست مواظب مادرم ميبودم و از طرف ديگر بقدري شوكه شده بودم كه حال و روزم را نميفهميدم. باورم نميشد كه بهمين راحتي شايد ديگر پدرم را هيچ وقت نبينم. سعي ميكردم هرطور كه شده به خودم اميد دهم كه بابا زنده ميماند. برميگردد. مردن، براي او كه آزارش به هيچ كس نميرسيد، هنوز خيلي زود بود. تازه ميخواست لذت زندگي را بچشد. بچههايش از آب و گل درآمده بودند و اكنون ميتوانست براي خودش نفسي بكشد. نفهميدم چگونه آن دو سه ساعت گذشت كه مادرم از آي سي يو آمد. اشكانش همه چيز را گفت. پدرم تمام كرده بود. سياهي و مصيبت در عرض چشم بر هم زدني، شلاق خود را بر پيكر زندگي ما زده بود. هر طور كه با خودم ميانديشيدم، نميتوانستم باور كنم آنچه را كه اتفاق افتاده بود. دوست داشتم از خواب بيدار شوم و ببينم كه هنوز همه چيز سر جاي خودش است. بابا، مثل هر روز رفته سر كار و عصر برميگردد. شام را با هم ميخوريم و طبق عادتش بعد از كمي نشستن پاي تلويزيون و گپ زدن با بقيه و كشيدن سيگارش، رأس ساعت ده خوابش ميگيرد و ميرود ميخوابد. اما، بابا آنشب ديگر به خانه نميآمد. چگونه ميتوانستم باور كنم؟ چرا شب قبلش بهمان نگفته بود كه امروز ميخواهد بميرد؟ تا خوب نگاهش كنيم. تا نگذاريم زود بخوابد و باهاش حرف بزنيم. چرا ديروزش كه با من نشسته بود پاي فوتبال و بعدش هم برايمان مهمان آمد و كلي گفت و خنديد، بهمان خبر نداد كه آخرين شبي است كه با ماست؟ چرا بايد اينقدر زود ميمرد؟ حكمت اين مرگ نابهنگام چه بود؟
هميشه پيش خودم ميپنداشتم بلا و مصيبت براي ديگران است. تا بحال سختيِ آنچنانياي در زندگيام نچشيده بودم. هميشه هم از خدا ميخواستم كه روزي فرا نرسد كه غم در دل اعضاي خانوادهام بنشيند. اما اينگونه نشد. زندگي روي ديگر خودش را هم به من نشان داد. اكنون، بيست و دو روز است كه پدر مهربانم را نديدهام. او، مردي بود كه تمام وجودش را براي زندگي زن و بچههايش گذاشت و فرصت ديدن ثمره تلاشهايش را هم پيدا نكرد. اميدوارم روحش هميشه شاد باشد.
3 نظر:
دوست خوبم
واقعا متاسفم. تسليت ميگويم
از شنيدن خبر فوت پدربزرگوارتون واقعا متاسف شدم.
هميشه پيگير وبلاگت بودم. اين بار كه ننوشتنت طولاني شد نگران شدم اما آرزو كردم كه خدا كند اتفاق خوب و خيري افتاده باشد.
اما امروز واقعا شوكه شدم
ميدانم غم بزرگي است. ميشناسمت و ميدانم كه خيلي قويتر از آني هستي كه ... پس مواظب مادرت باش. خيلي. مواظب دلت هم باش كه حالا كه غصهدار است نااميد نشود خدايي ناكرده.
سلامتي تو و مادر عزيزت را از خداي مهربان ميخوام و آرامش روح پدر بزرگوارت را.
مواظب خودت باش.
سلام:
تسلیت می گم و امیدورام آخرین غم شما در زندگیتون باشه،پر کشیدن اصلی ترین عضو یک خانواده جدا سخت و دردناکه،مخصوصا که خیلی زود اتفاق بیوفته.
کمترین کاری که می تونم بکنم فقط و فقط ابراز همدردی با بیان این جملات ساده هستش، ببخشید که بیشتر از این از دستم بر نمیاد... ما رو در غم خودتون شریک بدونین...
من همینطور رسیدم به وبلاگ شما، و این مطلب واقعا متاثرم کرد. من هم چند سال پیش پدرم رو ناگهانی و بی مقدمه از دست دادم، و تازه دور هم بودم از آنجا. شوکی که وارد می شه قابل توصیف نیست، اما می تونه بتدریج آدم رو به درک عمق تری از زندگی برسونه. براتون صبر آرزو می کنم.
ارسال يک نظر