دوشنبه ۶ دسامبر ۲۰۱۰

به آن لحظه‌اي مي‌انديشم كه مرز بين مرگ و زندگي است. مرز بين بودن و نبودن. لحظه‌اي كه قبل از آن يك انسان زنده هستي و پس از آن نيستي. چه لحظه‌ي بديست. قبل از آن، هزار و يك آرزو داري. به خودت، خانواده‌ات، مسائل و مشكلاتت مي‌انديشي. به هر چيزي مي‌انديشي و مي‌نگري الا مرگ ... و پس از آن لحظه ... نمي‌دانم پس از آن چگونه است. آيا مي‌تواني باور كني كه مرده‌اي؟ آيا مي‌تواني بپذيري آنچه را كه اتفاق افتاده است؟ چرا آدمي مرز بين مرگ و زندگي خويش را نمي‌داند؟ اين حق ماست كه بدانيم چه زماني ديگر بودنمان به نبودن بدل مي‌شود. كاش خدا ما را از اين حق محروم نمي‌كرد. كاش مي‌دانستيم. كاش خيلي چيزها را مي‌دانستيم.

8 نظر:

ناشناس گفت...

اون لحظه مثل پریدن میمونه دیگه دردی حس نمی کنی به آرامش میرسی.

سوفی گفت...

همه ماها خیلی حقوق دیگه هم داریم اما عملا دستمان به هیچ جا بند نیست وصدایمان را کسی نمی شنود.... یکی از مسائلی که گاهی اوقات باعث آزارم میشود اینست که خدا بعضی جاها واقعا ما انسانها را به حساب نمی آورد یه جورایی داره بازیمون میده و ماها شدیم عروسک های خیمه شب بازیش ..نمی دونم ری اکشن ما باید در اینجور وقتا چی باشه چه جوری خودمونا راضی کنیم... شاید گذشت زمان همه چی رو حل که نه اما قابل تحمل کنه... بابت فوت پدرتون صمیمانه تسلیت میگم...

ناشناس گفت...

کاش می شد در آرامش زندگی کرد
چراوقتی احساس خوشبختی می کنی
همه چی خراب می شه
خوشبختی از بین میره
مفهوم زندگی مسخره است. درسته؟

ندا گفت...

سر در آوردن و مطلع شدن از آینده اصلا چیز خوبی نیست... آدمی به امید زنده ست،اگه کسی بدونه کی میمیره و یا کی اتفاق شوم و یا خوشحال کننده ای میوفته،دیگه زنگی معناش رو از دست میده،زیبایی زندگی به اینه که ندونی حتی یه ساعت دیگه چی رقم می خوره، من فکر می کنم خدا می خواد امتحانتون کنه، و غیر از این هم نیست، چون کسی که اینقدر تا حالا قشنگ و محک حرف می زد، حالا باید یه جایی نشون بده که چقدر به گفته هاش ایمان و اعتقاد داره،چقدر خودشو و حرفشو قبول داره.
جناب دکتر!این رو به خدا نشون بدین که خیلی قوی هستین و کم نمیارین،این هدیه رو به خدا بدین که استوارین و پشت خونوادتون هستین...
مطمئنا می تونین صبر کنین ، اونقدر که ابرای تیره کنار برند و آفتاب درخشان بیرون بیاد...
یاد خدا آرامبخشه،ازش غافل نشید

(یه درخواست:من این کامنت رو صرفا برای شخص شما گذاشتم،هر چند حرفام اونقدر نیست که جالب و قابل اهمیت باشه،فقط دوست دارم که توی شرایط بحرانی شما رو قوی ببینم،اگه ممکنه این کامنت رو تائید عمومی نکنید،ممنونم)

آذین گفت...

می دونید، من خیلی خوشحالم اینجا رو پیدا کردم. از خوندن نوشته هاتون لذت می برم. می دونم تجربهء خیلی تلخی رو دارین از سر می گذرونین. بودم اونجا. می فهمم. بذارین یه خاطره ای تعریف کنم براتون.

وقتی از پشت تلفن یه روز عصر بهم گفتن پدرم روز قبل فوت کرده، همونجا قطع کردم و یه ساعتی همینطور گیج و گنگ افتادم رو مبل. بعد دوباره زنگ زدم، و خب باید بلیط می گرفتم خودمو برسونم اونور دنیا. تو فرودگاه میلان پکر نشسته بودم سرم تو دوربینم بود که دو تا سر دیگه اومد کنارم به نگاه تو دوربینم. کوتاه کلام دو تا پسر جوون بودن، یکی اهل کشمیر، یکی از یه کشور آفریقایی. هر دو از جنگ فرار کرده بودن، دو سه هفته ای بود تو اون فرودگاه پناهنده شده بودن که اجازه کار بگیرن، که فوقش یه کار پستی تو ایتالیا پیدا کنن. فقط پول غذا می گرفتن هر روز، دو سه هفته بود حموم نکرده بودن.

آفریقاییه پدر و مادرش هر دو جلو چشمش کشته شده بودن و یه خواهر کوچولو رو پشت سر گذاشته بود که یه روز برگرده و بزرگش کنه. بهم گفت آرزوش اینه که یه روز نویسنده بشه و داستانش رو بگه. خدا رو چه دیدین شاید یه روز ببینم که شده. کشمیریه هم وضع چندان بهتری نداشت. تو اون چند ساعتی که اونجا بودم ادارهء مهاجرت اومد و کشمیریه رو با خودش برد. کارش درست شده بود و تو پوست خودش نمی گنجید، که حالا می تونه مثلا بره یه جا توالت بشوره. اون رفت و آفریقاییه رو پشت سرش جا گذاشت. تا عصر شد و باید منم می رفتم. باهام تا گیت پرواز تهران اومد. نمی ذاشت دست به ساک سنگینم بزنم. هوامو داشت. همدیگه رو بغل کردیم، لباساش یادمه بوی موندگی می داد. هرگز هم نفهمیدم عاقبتش چی شد. دوست دارم فکر کنم دلیلی داشته که من تو یه صبح مه گرفته تو میلان با اینها تلاقی کردم. همیشه دردی صد برابر بد تر از درد تو وجود داره، و همیشه یه چیزی هست تو موقعیت آدم واسه شکر گزار بودن. حالا می دونم این دردی از درد تو درمون نمی کنه دوست من. اما بازم گفتم بهتره بگم. واستون صبر آرزو می کنم. آدم هرگز تو این دنیا تنها نیست. مطمئن باش.

رها گفت...

وقتی زندگی برات سخت شد یادت باشه دریای آروم ناخدای موفق نمی سازه.

پدرام گفت...

یکی از آشناها که توی بخش کودکان یه بیمارستانی کار می کنه میگفت توی بخششون هر روز دو سه تا بچه می میره:(
این خیلی دردناکه.آخر بی عدالتیه.واقعا دنیای بی رحمیه.
نمی دونم اصلا واسه چی به دنیا میایم...

ناشناس گفت...

دوست من
مي‌دونم حرف‌هاي كليشه‌اي نمي‌تونه مرحم دل غمگين تو باشه،
اما دوست قديميه من
مي‌دونم اونقدر قوي هستي كه بتوني اين بحران رو از ياد ببري.
هميشه از تو به عنوان يك پسر با درايت ياد مي‌كردم
پس فقط برات آرزو مي‌كنم و دعا مي‌كنم كه اميد گذشته باز هم بهت برگرده و بشي همون مجتبي فعال و پر انرژي
مواظب مادرت هم باش
مي‌دوني كه الان همه نگاهش به توئه

دوست خوبم
نگرانت هستم
و هر بار كه به وبلاگت سر مي‌زنم
منتظرم كه يك بارقه‌اي از اميد و شادي رو ببينم
مواظب خودت باش