جمعهها كه به اتفاق مامان و خواهرهايم سر آرامگاه پدر ميرويم، درست دو رديف بالاتر، مادربزرگي در خاك خوابيده كه خانواده او هم هر جمعه سر مزارش ميآيند. دختر زيبايي در اين خانواده هست كه نميدانم چرا احساس ميكنم خيلي دختر خوب و با محبتي است. انگاري مهرش بر دلم نشسته است. مادرش با مادرم هر هفته خوش و بشي ميكند و بعضي وقتها هم شده كه خودش هم آمده و با مامانجونم سلام و عليكي كرده است. اين هفته كه جايتان خالي يك قابلمه آش شعله قلمكار خوشمزه هم پخته بوديم و سر خاك نذر كرديم آنها هم بودند. برايشان آش بردم و اول يك كاسه به مادرش دادم. براي او كه بردم تشكر كرد و فكر كنم از حجب و حيا آش را قبول نكرد. البته به تيريپش اصلاً نميخورد كه اهل حجب و حيا باشد، اما نميدانم چرا اينگونه احساس كردم. به گمانم او هم از من خوشش آمده است (-: بعد خالهاش آمد سر قابلمه و گفت كه خواهرش (مادر عروس خانم) گفته كه آشش خيلي خوشمزه شده و او هم هوس كرده كه بخورد. براي همين دو كاسه ديگر گرفت و رفت. فكر كنم به دختر خانم خوب و مهربان هم داد كه بخورد. دم آخري، سر خاك از پدرم خواستم كه آن بالا مالاها اگر توانست با مادربزرگ خانم يك قراري بگذارد و اگر توانستند قضيه را هندل كنند تا ان شاءاله اوكي بشود. ان شاءاله.
ديروز يك سفر يك روزه دوباره رفتم گرگان. چقدر اين گرگان شهر خوبي است. بفاصله ده دقيقه به جنگل ميرسي. در هتل جهانگردي اسكان كرديم كه انتهاي جاده ناهارخوران است. شب هم رفتيم و يك كاسه باقالي داغ با همكارم زديم. عجب هواي محشري بود. چه لذتي دارد صبح كه از خواب پا ميشوي منظره جنگل را ببيني و هواي صاف و خنك را تنفس كني. به اين فكر كردم كه دوست دارم زماني كه پير شدم بيايم گرگان زندگي كنم. شهري آرام با مردمي خوب.
ديروز يك سفر يك روزه دوباره رفتم گرگان. چقدر اين گرگان شهر خوبي است. بفاصله ده دقيقه به جنگل ميرسي. در هتل جهانگردي اسكان كرديم كه انتهاي جاده ناهارخوران است. شب هم رفتيم و يك كاسه باقالي داغ با همكارم زديم. عجب هواي محشري بود. چه لذتي دارد صبح كه از خواب پا ميشوي منظره جنگل را ببيني و هواي صاف و خنك را تنفس كني. به اين فكر كردم كه دوست دارم زماني كه پير شدم بيايم گرگان زندگي كنم. شهري آرام با مردمي خوب.