دوشنبه ۲۰ دسامبر ۲۰۱۰

جمعه‌ها كه به اتفاق مامان و خواهرهايم سر آرامگاه پدر مي‌رويم، درست دو رديف بالاتر، مادربزرگي در خاك خوابيده كه خانواده او هم هر جمعه سر مزارش مي‌آيند. دختر زيبايي در اين خانواده هست كه نمي‌دانم چرا احساس مي‌كنم خيلي دختر خوب و با محبتي است. انگاري مهرش بر دلم نشسته است. مادرش با مادرم هر هفته خوش و بشي مي‌كند و بعضي وقتها هم شده كه خودش هم آمده و با مامانجونم سلام و عليكي كرده است. اين هفته كه جايتان خالي يك قابلمه آش شعله قلمكار خوشمزه هم پخته بوديم و سر خاك نذر كرديم آنها هم بودند. برايشان آش بردم و اول يك كاسه به مادرش دادم. براي او كه بردم تشكر كرد و فكر كنم از حجب و حيا آش را قبول نكرد. البته به تيريپش اصلاً نمي‌خورد كه اهل حجب و حيا باشد، اما نمي‌دانم چرا اينگونه احساس كردم. به گمانم او هم از من خوشش آمده است (-: بعد خاله‌اش آمد سر قابلمه و گفت كه خواهرش (مادر عروس خانم) گفته كه آشش خيلي خوشمزه شده و او هم هوس كرده كه بخورد. براي همين دو كاسه ديگر گرفت و رفت. فكر كنم به دختر خانم خوب و مهربان هم داد كه بخورد. دم آخري، سر خاك از پدرم خواستم كه آن بالا مالاها اگر توانست با مادربزرگ خانم يك قراري بگذارد و اگر توانستند قضيه را هندل كنند تا ان شاءاله اوكي بشود. ان شاءاله.
ديروز يك سفر يك روزه دوباره رفتم گرگان. چقدر اين گرگان شهر خوبي است. بفاصله ده دقيقه به جنگل مي‌رسي. در هتل جهانگردي اسكان كرديم كه انتهاي جاده ناهارخوران است. شب هم رفتيم و يك كاسه باقالي داغ با همكارم زديم. عجب هواي محشري بود. چه لذتي دارد صبح كه از خواب پا مي‌شوي منظره جنگل را ببيني و هواي صاف و خنك را تنفس كني. به اين فكر كردم كه دوست دارم زماني كه پير شدم بيايم گرگان زندگي كنم. شهري آرام با مردمي خوب.

شنبه ۱۱ دسامبر ۲۰۱۰

چهل روز گذشت. مثل يك چشم بر هم زدن. مثل خوابي كه هيچ وقت باورش نمي‌كني. تركمان كردي. پيكرت را از بيمارستان گرفتيم و به پزشكي قانوني داديم. از پزشكي قانوني گرفتيم و به بهشت زهرا داديم. خاكت كرديم و برايت مراسم گرفتيم. سوم و هفتم. برايت در مشهد و تربت حيدريه هم مراسم گرفتيم. شهري كه در آن زاده شده بودي و خيلي دوستش داشتي. من هم تربت را خيلي دوست دارم. با آن مردم با صفا و خاكي‌اش. چقدر با محبت در مراسمت شركت كردند. شايد رسم وفا اين بود كه در همان تربت خاكت مي‌كرديم. كنار آرامگاه پدر و مادرت. اما به خودمان كه فكر كرديم، ديديم نمي‌توانيم هر وقت كه دلمان برايت تنگ شد، بياييم پيشت. ختم قرآن گرفتيم. مهمانداري كرديم و عزاداري. ديروز هم كه مراسم چهلمين روز رفتنت بود. تمام مجالسي كه برايت بر پا شد را دوست داشتم. همه‌شان آبرومندانه بودند. آنچه كه از عهده‌مان برمي‌آمد را انجام داديم تا در خور تو باشد. ما راضي بوديم. تو هم راضي باش. 
چهل روز گذشت. مثل يك چشم بر هم زدن. اينك ما مانده‌ايم بدون تو. اينك ما هستيم و تو نيستي و ديگر نيز پيشمان نخواهي آمد. بايد پذيرفت. بايد پذيرفت آنچه را كه نمي‌توان تغيير داد. اينگونه رقم خورده بود كه اينگونه بي موعد بروي. بايد با آن كنار آمد. بايد با آن ساخت. بايد بتوانيم كه اين غم را در خود حل كنيم و به زندگي خود ادامه دهيم. روزگار به سپري شدن خود ادامه مي‌دهد و نمي‌توان آنرا نگه داشت. نمي‌توان مسيرش را عوض كرد. از امروز به بعد شكل زندگي ما عوض شده است. يك تغيير بزرگ براي ما رخ داده كه بايد آنرا بپذيريم. انسانهايي كه نمي‌‌توانند شرايط خود را با آنچه كه اتفاق مي‌افتد وفق دهند، به آنچه كه مي‌خواهند نمي‌رسند. بايد خودمان را با نبودنت وفق دهيم. هر چند خيلي سخت است، اما مگر غير از اين راه ديگري هم داريم؟ بايد بپذيريم اين حقيقت تلخ را كه "تو ديگر نيستي".

دوشنبه ۶ دسامبر ۲۰۱۰

به آن لحظه‌اي مي‌انديشم كه مرز بين مرگ و زندگي است. مرز بين بودن و نبودن. لحظه‌اي كه قبل از آن يك انسان زنده هستي و پس از آن نيستي. چه لحظه‌ي بديست. قبل از آن، هزار و يك آرزو داري. به خودت، خانواده‌ات، مسائل و مشكلاتت مي‌انديشي. به هر چيزي مي‌انديشي و مي‌نگري الا مرگ ... و پس از آن لحظه ... نمي‌دانم پس از آن چگونه است. آيا مي‌تواني باور كني كه مرده‌اي؟ آيا مي‌تواني بپذيري آنچه را كه اتفاق افتاده است؟ چرا آدمي مرز بين مرگ و زندگي خويش را نمي‌داند؟ اين حق ماست كه بدانيم چه زماني ديگر بودنمان به نبودن بدل مي‌شود. كاش خدا ما را از اين حق محروم نمي‌كرد. كاش مي‌دانستيم. كاش خيلي چيزها را مي‌دانستيم.

یکشنبه ۵ دسامبر ۲۰۱۰

گر درختي از خزان بي برگ شد
                       
          يا كرخت از صورت سرماي سخت
 
                        هست اميدي كه ابر فروردين

                                     برگها روياندش از فر بخت
                                                                       
                                                 بر درخت زنده، بي برگي چه غم؟
 
                                                              واي بر احوال برگ بي درخت ...