عصر پنج شنبه است. ماشینم را دو سه ماهی میشود که نشُستهام. دیگر به سختی میشود از شیشههای بغل بیرون را دید. چهار پنج سالی میشود که ماشین را برای شستن میبرم بالای یوسف آباد. همانجا که همیشه چند تا کارگر با لنگهای دستشان علامت شستن ماشین را برای رانندهها نشان میدهند. در بینشان مردی میانسال است با ریش و موی جو گندمی. نامش عیوض است. از همان اول مشتری ثابتش هستم. هر وقت که پیشش میروم میگویم: "عیوض یک حال مشتی به ماشین بده". او هم به پاس مشتری ثابت بودنش، هیچ وقت کم نمیگذارد. عیوض را پیدا میکنم. مرا به محل وسایلش راهنمایی میکند که یک پیت روغن برای ریختن آب است و ابر و مایع ظرفشویی. این جوی کنار خیابان که همیشه آب تمیز در آن جاریست وسیله امرار معاش چند نفر مانند عیوض است. آنها در سرما و گرما کنار خیابان میایستند و بسته به اینکه روزیشان چقدر باشد، روزی بیست سی تومان تا پنجاه تومان کاسبی میکنند. ماشین را توی یکی از کوچهها پارک میکنم. پیاده میشوم. با عیوض خوش و بشی میکنم و کنار پیادهرو، روی اولین پله ساختمان پشت سرم مینشینم. هوا سرد است. سرمای غروب یک روز زمستانی آفتابی. سرمای سنگ مرمر پلهای که رویش مینشینم تنم را مور مور میکند. از عیوض خوشم میآید. بنظرم آدم دنیا دیدهای است. دنیا دیده نه به این معنی که رفته دنیا را گشته و دیده. بلکه شاید هیچ جا هم نرفته. اما سرد و گرم چشیده است. عیوض کارش را شروع میکند. همیشه اول فرشهای لاستیکی کف ماشین را درمیآورد و میشوید. هنوز سلامم را بدرستی جواب نداده از من میپرسد: "بهشت زهرا بودی؟". لحظهای میمانم. در چشم بهم زدنی، به یاد میآورم آنچه که در این مدت گذشته است. مثل یک خواب. خوابی که نمیتوانی باورش کنی. با خود میاندیشم شاید خیلی زود تلخی آنچه که رخ داده است را از یاد بردهام. شاید خیلی زود پذیرفتهام آنچه را که اتفاق افتاده است. میگویم: "اوهوم. از کجا فهمیدی؟". پاسخ میدهد: "خاک روی ماشینت مال بهشت زهراس. چرا؟ مگه چی شده؟". خاکِ مرگ با دیگر خاکها فرق میکند. میگویم: "خاک قبر بابامه. بابام مُرد". لَختی دست از کار بر میدارد. رویش را بطرفم بر میگرداند و با ناراحتی میگوید: "واقعاً؟ خدا بیامرزدش. چند سالش بود؟" میگویم: "57 سال". آنچه که اتفاق افتاده را میپرسد و من هم مختصر برایش شرح میدهم و پس از آن خودش را با کارش مشغول میکند. من هم در خود فرو میروم. سعی میکنم بیاد بیاورم دفعه قبل که پیش عیوض آمدم کِی بود؟ شاید مهر یا شهریور. آن زمان به چه میاندیشیدم و به زندگی چگونه مینگریستم؟ دغدغههایم چه بود؟ شاد بودم یا غمگین؟ چه کارهایی را فکر میکردم که حتماً باید انجام دهم؟ چیز خاصی به ذهنم نمیرسد. اما مییابم که چقدر فرصت برای زندگی کردن میتواند محدود و اندک باشد. در فاصله این دو سه ماه، دیگر پدرم پیشم نیست. برای همیشه او را از دست دادهام. کاش به او میگفتم که چقدر دوستش دارم. کاش میگفتم که چقدر بودنش مایه دلگرمی من است. اما اکنون دیگر خیلی دیر شده است. عیوض کارش را تمام میکند. ماشین را برق انداخته. پولش را حساب میکنم. دم آخر میگوید: "ایشالا دیگه غم نبینی". تشکر میکنم و به سمت خانه براه میافتم. با خود میاندیشم کاش میشد غم را از زندگی گرفت. رنگ آسمان قرمز است. دلم تنگ است. از این تکرار بیهودهی زندگی بیزارم.
شنبه ۱ ژانویهٔ ۲۰۱۱
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)
1 نظر:
نه دوست عزیز، نمی شه غم رو از زندگی گرفت. شادمانی در حقیقت روی دیگر سکهء غمه. یکی بدون دیگری بی معناست. و شاید تنها راه رسیدن به شادمانی عبور از غم باشه.
وقتی پدر من فوت کرد یادمه برادرم حرف دوستی رو نقل می کرد که خداوند نعمتی هم به انسان داده و اون توانایی فراموش کردنه. اون موقع ما از این حرف تعجب کردیم و در واقع با تمام وجود می خواستیم در برابر فراموشی مقاومت کنیم. حالا می بینم که بیراه هم نمی گفته. البته شاید فراموشی نه، بلکه تسکین.
خوب باشین.
ارسال يک نظر